۱۳۹۶ شهریور ۷, سه‌شنبه

مراسم بیست و نهمین سالگرد قتل عام ۳۰ هزار زندانی سیاسی

مراسم بیست و نهمین سالگرد قتل عام ۳۰ هزار زندانی سیاسی

به ایران افشاگر مراجعه کنید

http://www.iran-efshagari.com/%d9%85%d8%b1%d8%a7%d8%b3%d9%85-%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%86%d9%87%d9%85%db%8c%d9%86-%d8%b3%d8%a7%d9%84%da%af%d8%b1%d8%af-%d9%82%d8%aa%d9%84-%d8%b9%d8%a7%d9%85-%db%b3%db%b0-%d9%87%d8%b2%d8%a7/

با یاد زهره و گیتی- یادنامه شهیدان کهکشان اشرف۱۰شهریور- ۹۲

با یاد زهره و گیتی- یادنامه شهیدان کهکشان اشرف۱۰شهریور- ۹۲

یادنامه شهیدان کهکشان اشرف۱۰شهریور۹۲ 
مجاهد شهید قهرمان زهره قائمی از همردیفان مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران
و گیتی گیوه چینیان زاده از اعضای ارشد شورای رهبری مجاهدین
فرمانده ضداطلاعات ارتش آزایبخش ملی ایران
در چهارمین سالگرد شهیدان کهکشان اشرف یاد این عزیزان را گرامی می داریم و بر پیمودن راه و آرمانشان که همانا آزادی مردم ایران و سرنگونی رژیم ضدبشری آخوندی است عهد می بندیم که هرگز از پای نخواهیم نشست.
متولد ۱۳۴۳ـ تهران
از همردیفان مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران
زندانی سیاسی در رژیم خمینی: ۵سال
سابقه حرفه‌ای مبارزاتی: ۳۵سال
از مسئولان دفاتر رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت ۱۳۷۲-۱۳۷۵
از اعضای شورای ملی مقاومت ایران
سن:۴۹
سکاندار کشتی سرخ‌فام اشرف
مجاهد قهرمان زهره قائمی، یکی از فدیه‌های ملت ایران در مرحله سرنگونی رژیم ولایت‌فقیه و یکی از نمادهای مقاومت به هر قیمت، در برابر هیولای استبداد و فاشیسم دینی است. خودش شرح زندگیش را این‌چنین نگاشته است:
«در خانواده‌ای متوسط در تهران متولد شدم. … سال ۴۹ وارد مدرسه شدم، … کلاس چهارم بودم که پدرم به‌علت بیماری سرطان فوت کرد. … وضع مالی‌مان به نسبت وقتی که پدرم بود سطحش پایین‌تر آمده بود ولی مادرم هیچ‌وقت نمی‌گذاشت به ما بد بگذرد. ۳سال راهنمایی را در مدرسه علوی درس خواندم. به‌علت این‌که سعید محسن فامیل مان بود، برادرم سیاسی شده و با سازمان آشنا بود. که مرا هم از سال ۵۶ـ۵۵ با سازمان آشنا کرد. کلاس دوم و سوم راهنمایی زندگینامه شهدا را خوانده بودم. … تابستان ۵۸ همراه برادرم به انجمن میثاق رفتم و از آنجا فعالیتم را که کار تبلیغاتی بود شروع کردم».
زهره، با اولین لحظه‌های درک نیاز زندگی مردم به تغییر و رهایی، از ۱۲سالگی با شوق مبارزه پا در راه گذاشت. خودش چنین نوشته است:
«… دکّه می‌زدیم، یا کارهای تبلیغاتی دیگر در محلات جنوب تهران، خیابان مولوی، میدان خراسان، … با شروع مدارس از انجمن محلات به دانش آموزی منتقل شدم، مدرسه شیرین به دانش آموزی جنوب وصل بود. من مدتی در شورای مدرسه مسئول سیاسی بودم…».
زهره دلیر، در کسوت میلیشیای پرشور مجاهد خلق، در جریان یکی از تظاهراتهای علیه آزادی کشی خمینی، قبل از ۳۰خرداد ۶۰ توسط مزدوران خمینی دستگیر می‌شود و تا خرداد ۶۵، به مدت ۵سال در زندان قزل‌حصار به‌سر می‌برد.
«به یک‌سال و ۳ماه (زندان) محکوم شدم. پس از پایان محکومیت مصاحبه خواستند که قبول نکردم و بدون حکم در اوین ماندم تا سال ۶۳ که قضایای تشکیلات زندان لو رفت و مجدداً برای بازجویی رفتم پس از مدتی مجدداً دادگاهی شدم، و به ۵سال از تاریخ صدور حکم (۶۳) محکوم شدم». … «سال ۶۵ که از زندان آزاد شدم، درصدد وصل بودم که نهایتاً دیماه وصل شده و کد رادیویی گرفتم و هفتم اسفند ۶۵ اعزام شدم».
در قفس رو واکنین! پرنده می‌خواد بپره
هوا هوای زندگی چند تا پر جلوتره.
چند پر جلوتر، ستاره قلب عاشق زهره را سوسوزنان، در شبهای اختناق، و در سنگرهای ارتش آزادی می‌یابیم.
این زن سلحشور مجاهد خلق، در نبردهای بزرگ آفتاب، چلچراغ و فروغ جاویدان دلاورانه جنگید.
او که به عشق آزادی مردم ایران شروع کرده بود، با شور و نیازی تمام در انقلاب آرمانی مجاهدین وارد شد و به مدار ایدئولوژیک نوینی دست یافت و پس از آن در شورای رهبری مجاهدین و به‌عنوان یکی از فرماندهان ارشد ارتش آزادی، در اداره و پیشبرد نبرد علیه رژیم آخوندی ایفای مسئولیت کرد. نوشته‌های او در هر دوره گویای این عزم مستحکم است.
زهره قهرمان، با اصرار خواستار اعزام به داخل کشور برای ایفای مأموریتهای سازمانی بود. در یکی از درخواستهایش نوشته بود: «من زهره قائمی فرزند کریم، متولد ۱۳۴۳، عاجزانه درخواست دارم مرا به‌عنوان پیک مریم رهایی به داخل اعزام نمایید. گواهی می‌دهم در این سالیانی که با سازمان بوده‌ام، هرجا که راه باز شده، از فدا و پرداخت مطلق بوده است و خدا را شکر می‌کنم که با انقلاب رهایی بخش خواهر مریم، به این ایمان رسیدم. … و شب قدر از خدا خواستم که در این راه عاقبت به خیر شوم. ۱۱/بهمن/۷۵».

زهره قهرمان در گزارش دیگری نوشته است: 

«من، زهره قائمی با التزام به آیین‌نامه‌های ارتش آزادیبخش ملی، به قید عملیات جاری… ، با خودسپاری و تضمین جمعی، به‌عنوان افسر ارتش آزادی‌بخش، تحت مسئولیت و فرماندهی هر یک از رزم آوران این ارتش، متقاضی ثبت‌نام در زمره مؤسسان دوم ارتش آزادیبخش ملی ایران هستم. اول/اسفند/۷۵».
پایداری دهساله پرشکوه اشرفیان در برابر آزمایش‌ها و محاصره و هجومهای مکرر و شکنجه روانی مستمر، مرهون هدایت و مسئولیت‌پذیری زنانی چون زهره قائمی در شورای رهبری مجاهدین بود.
البته این هدایت نه از پشت صحنه بلکه در خود صحنه و گاه در صف مقدم صورت می‌گرفت و او به همین علت در حمله آدمکشان خامنه‌ای و مالکی در ۶ و ۷مرداد ۸۸ هدف اصابت گلوله مستقیم قرار گرفت و از ناحیه پا به‌شدت مجروح شد و مورد عمل جراحی قرار گرفت و مدتها تحت معالجه بود.
مجاهد قهرمان زهره قائمی، در مراسم بزرگداشت شهدای نوزدهم فروردین ۹۰ در اشرف بر عزم همه مجاهدین برای جنگ صد برابر تأکید کرد:
«ما سوگند خورده‌ایم که این رژیم را با جنگ صد برابر سرنگون کنیم و این را قطعاً محقق خواهیم کرد. ای به خون خفته شهیدان به شما باد سلام. ای کفن پوش عزیزان به شما باد سلام».
او در مراسم سالگرد تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران، در سخنانی گفت:
«شهید بنیانگذار سعید محسن نیز می‌خروشید مطمئن هستم که فاتح اصلی ما هستیم. و نسل ماندگار او سرشار از طمأنینه سرخ بر فریب سازش خندید و مرگ را پیش از آن که بمیرد در شرافت نبردش زیست. آتش او شب را سوخت و خوشه‌های بلند کهکشان را از سقف آسمان آویخت و اینک حنیف، پیروز از سرفرازی امانتدارش ابدیت فریاد او را تا بلندای انسانیت و در میلاد شکفتنهای بی‌بدیل می‌شنود».
شایستگیهای او باعث شد که در شهریور سال ۱۳۹۰ خواهر مجاهد زهره اخیانی مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران او را به‌عنوان همردیف مسئول اول سازمان معرفی کند.
در صلاحیت و شایستگی مجاهد قهرمان زهره قائمی همین بس که سکاندار کشتی سرخ‌فام اشرف در سال گذشته بود. دو سالی که لحظه لحظه‌اش در آمادگی برای فدا و اسارت و شکنجه و در تجدیدعهد برای پایداری بود. کلمات خواهر مجاهد زهره قائمی در آخرین نقشه مسیر در ۸مرداد ۹۲، گویای این اوج شکوهمند در عزم برای مجاهدت تمام‌عیار است:
«در تلاطم باشکوه اقیانوس کبیر مقاومت، قایقرانان سخت‌کوش و دست‌شسته از همه وابستگیها، برای رهایی خلق اسیر خود، دست‌افشان و پاکوبان روانند. آنان آخرین گامها را به سوی پیروزی محتوم بر می‌دارند و این قطعاً و بی‌تردید محقق خواهد شد».
در یاد و بزرگداشت زهره قهرمان بهتر از هر سخنی، کلام خود اوست که در مرداد ۸۹ طی سخنانی در مراسم بزرگداشت شهیدان اشرف در سالگرد حمله ۶ و ۷مرداد ۸۸ گفته بود:
«به‌راستی که هیچ‌گاه مثل امروز معنای این آیه قرآنی را درنیافته بودیم که شهیدان راه خدا زندگانند و در نزد پروردگارشان روزی داده می‌شوند. ستارگان شبکوب و ظلمت سوز، روشن کنندگان آسمان ایران. درود بر آن فروغهای جاودان.
اکنون خمینی و بازماندگان درمانده خمینی مخاطب این کلام مجاهد شهید قهرمان زهره قائمی اند: «پس ای خمینی! و ای بازماندگان درمانده خمینی، دور نیست روزی که هم‌چون سلفتان شاه، ناگزیر شوید اعتراف کنید که پیام توده‌ها و مقاومت سرافراز آنها را شنیدید و جام زهر آخرین را هم نوش جان کردید
مجاهد شهید قهرمان گیتی گیوه چینیان‌زاده از اعضای ارشد شورای رهبری مجاهدین – فرمانده ضداطلاعات ارتش آزایبخش ملی ایران
متولد: ۱۳۳۷تهران
سن: ۵۵سال
تحصیلات: لیسانس روانشناسی
سابقه مبارزه: ۳۵سال
از اعضای شورای ملی مقاومت ایران (کمیسیون امنیت و ضدتروریسم و کمیسیون تحقیقات دفاعی و استراتژیک)
الگوی جنگندگی و صبر و صلابت
«دلم می‌خواهد از خواهر عزیزم گیتی با همه جنگند گی، صبوری و ظرفیت و صلابت و صلاحیتهایش یاد کنم». مریم رجوی. ۱۵شهریور ۹۲٫
زن قهرمان و دلاور و با صلابتی که سالها، هم‌چون لنگری، در سازمان مجاهدین خلق ایران، حضورش و مدیریتش، راهگشا و انگیزه بخش رزم مجاهدان و رزمندگان ارتش آزادی بود، گیتی گیوه چیان نام داشت.
او هم از نسل زنان و دخترانی بود که با پیام پیشتازان مبارزه رهایی بخش، سدها و موانع ورود و حضور زنان در عرصه‌های تعیین کننده اجتماعی را کنار زدند، در راه پرسنگلاخ رهایی زن گام برداشتند. زنانی که از الگوهایی هم‌چون فاطمه امینی و اشرف رجوی و از انقلاب مریم رهایی پیام گرفتند، و این پیام را به‌کار بستند و خود به قله‌هایی در توانمندی در زمینه‌های سیاسی، تشکیلاتی، نظامی و ایدئولوژیک تبدیل شدند.
مجاهد قهرمان گیتی گیوه‌چینیان، تا قبل از آشنایی با سازمان در سال ۵۷، فعالیتهای سیاسی خود را در ارتباط با دانشجویان مبارز شروع کرد وبا شرکت در تظاهرات و مطالعه و شرکت در جلسات کتاب خوانی قدم در راه مبارزه برای آزادی گذاشت. او در مورد آشنایی‌اش با مجاهدین نوشته است:
«بعد از قیام و بعد از سخنرانی برادر در دانشگاه تهران در اسفند ۵۷ با سازمان آشنا شدم. و از طریق بچه‌هایی که ارتباط داشتند شناختم بیشتر شد… با شناختی که به‌دست آورده بودم به انجمن (دانشجویان) پیوستم و نیمه وقت کارمی کردم. تابستان ۵۸ به‌طور حرفه‌یی مشغول کار شدم».
او فعالیت خود را در صفوف میلیشیای مجاهد خلق از عضویت در تیم فروش نشریه شروع کرد و در اواسط سال ۵۸ مسئول دانش آموزی شرق تهران شد. پس از ۳۰خرداد وارد بخش ضداطلاعات سازمان گردید، و در اوایل سال ۶۱ به خارج از کشور اعزام شد.
گیتی قهرمان در تمام مسئولیتهایی که به او واگذار می‌شد با تمام جدیت و توان وارد می‌شد. مسئولیتهای بسیار متنوع و پر تضاد و مشکل را با صبر و توانمندی خاص خود، به عهده می‌گرفت. از سال ۶۲ تا سال ۶۶ مسئولیت مجموعه آموزشی کودکان و فرزندان مجاهدین در فرانسه و بغداد و کرکوک را برعهده داشت. سپس مسئولیت قرارگاه حنیف در بغداد را در سال ۶۶ برعهده گرفت. با تشکیل ارتش آزادیبخش ملی ایران، گیتی عرصه‌ای صعب از امور نظامی را فتح کرد و در ۴عملیات بزرگ جنگید. در عملیات آفتاب در موضع فرمانده آتشبار، در نبرد چلچراغ فرمانده گردان مکانیزه، و در فروغ جاویدان فرمانده گردان پیاده و بالاخره در نبردهای دفاعی مروارید فرماندهی محور چهارم را به عهده داشت.
او در سال ۷۱ ریاست ستاد تخصصی ارتش آزادیبخش را برعهده گرفت. مسئولیتهای بعدی او فرماندهی ضداطلاعات ارتش آزایبخش ملی ایران بود.
مجاهد قهرمان گیتی گیوه چیان در حالی که عضو ارشد شورای رهبری بود، در هر رده و در هر سمتی که قرار می‌گرفت حداکثر مایه‌گذاری و سخت‌کوشی و توان خود را بارز می‌کرد. حضور و نقش او در حل و فصل بغرنج‌ترین مسئولیتهایی که برعهده می‌گرفت، بر افسانه ناتوانی زن مهر باطل می‌زند.
این میزان از مسئولیت‌پذیری و صلابت در برخورد با مشکلات و حل و فصل آن، به‌ویژه در دهه ۸۰ و در دوران پایداری پرشکوه اشرفیان، الگوی صبر و استقامت برای تمام همرزمانش بود.
آخرین کلماتش، باز هم از همان عزم و اراده و صلابت حکایت دارد:
«در شب قدر مولای متقیان علی (ع) قدر خودم را رقم می‌زنم و متعهد می‌شوم که من مجاهد اشرفی، به ‌پشتوانه خون شهدای سرفراز مجاهدین، به‌پشتوانه ۴۸سال تاریخچه بی‌نظیر فدا و صداقت سازمان، به پشتوانه رهبری ذیصلاح یعنی رهبری عقیدتی ضد ظلم و استثمار و ارتجاع… متعهد می‌شوم که تا آخرین قطره خون و تا آخرین نفس در مسیر علی (ع) که پرچمدار آن خواهر مریم و برادر هستند، بجنگم و همواره یک مجاهد بدهکار و شکرگزار و تمام‌عیار در تمام صحنه‌های نبرد این دوران باشم و از هیچ چیزی فروگذار نکنم».

 

در سالروز پاسخ تاريخ به لاجوردی قصاب اوین – از مسعود امیرپناهی

در سالروز پاسخ تاريخ به لاجوردی قصاب اوین – از مسعود امیرپناهی

در هوایی که به تازه‌گی داغی مرداد ماه را پشت سر گذاشته بود، به سیاق ثابتٍ سلول انفرادی با قدم زدن، بقول زندانیان بلند بلند در حال تفکر بودم، که با سروصدا و رفت آمد غیر عادی پاسداران در راهروی‌بند رشته تفکراتم پاره شد! و پس از کمی مکث متوجه شدم که یک موضوع جدی در جریان است! آخر ضابطه اصلی و خدشه ناپذیر سلول انفرادی سکوت مطلق بود و نقض آن مستوجب تنبیهی سخت..! و وقتی از سوی پاسداران نقض می‌شد بیانگر یک تحول مهم..! آخر همة هیبت و کارایی سلول انفرادی به این بود که زندانی را در سکوت و تنهایی به نقطه شکست و یا حداقل به نقطه ضعف بکشانند تا در اتاق شکنجه آن را تکمیل و زندانی را در هم بشکنند…
 وقتی که گوشم را به شکاف زیر درب چسباندم [۱] متوجه شدم که بیش از ۷ ۸ نفر در راهرو هستند و از آنجایی که درب  سلولها در سیکل نسبتا ثابتی باز و بسته می‌شد، یقین کردم که کسی برای بازدید آمده است. من در سلول شماره ۱۱ در سالن ۹ در طبقه دوم گوهردشت بودم. شهریور ۱۳۶۲ شش‌ماه بود که از ورودم به سلول انفرادی می‌گذشت. در این شش ماه بطور کامل با این سکوت به وحدت رسیده بودم و این بازدید در آن شرایط یک تحول بسیار بزرگ محسوب می‌شد. تا حدی مضطرب بودم زیرا هیچ ارزیابی از آنچه که در حال وقوع است نداشتم.
قبل از رسیدن هیأت بازدید کننده پاسداری برای چک وضعیت درون سلول از موضع حفاظتی دریچة کوچک سلول را باز کرد. من او را کامل شناختم او یکی از محافظان لاجوردی در اوین بود که در همه جا او را همراهی می‌کرد. بدون هیچگونه صحبتی به داخل سلول نگاه کرد و مرا هم برانداز کرد و به سراغ سلول بعدی رفت، اینجا بود که متوجه شدم که کسی برای بازدید آمده لاجوردی قصاب اوین است. خودم را آماده کردم که با او روربرو شوم با شناختی که از او داشتم می‌دانستم دنبال چیزی است اما در آن لحظه نتوانستم بفهمم که برای چه آمده چند لحظه بعد او به همراه محافظ‌ینش وارد اتاق شد. هیچگاه چهره کریه این هیولا که در فاصله ۲ متری من ایستاده بود را فراموش نمی‌کنم نامم را پرسید و گفت:
– حاضر به مصاحبه هستی؟
– گفتم مصاحبه! برای چی؟ من اصلا نمی‌دانم برای چه به انفرادی منتقل شدم؟
او رو به یکی از نفرات که به نظر می‌رسید دادیار اوین باشد صحبت کوتاهی کرد و گفت بله و رفت…!
از فردای رفتن لاجوردی همان طور انتظار میرفت تغییراتی شگرف رخ داد..! جیره غذایی به یک سوم کاهش پیدا کرد. تا یکسال بعد که لاجوردی از موضع دادستانی برداشته شد، به‌یاد ندارم که در سلول انفرادی حتی یک روز غذای سیر خورده باشم، روزنامه‌ها قطع شد، آن هم روزنامه‌های رژیم که تنها کانال ارتباطم با دنیای بیرون بود، قرآن و نهج البلاغه شخصی‌ام را گرفتند و پاسدار مربوطه گفت حاج آقا گفتند که شما منافقین با تفسیر آیات قرآن انگیزه می‌گیرید و به همین دلیل سر موضع می‌مانید…!
اینجا بود که پرده ابهامم کنار رفت و متوجه چیزی شدم که بارها به آن فکر کرده بودم اما نتوانسته بودم که آن را به یک فهم مشخص بالغ کنم. یادم آمد که لاجوردی همواره در سرکشی‌هایش به زندانها می‌گفت که مجاهدین را «اگر از جمعشان جدا کنی شش ماهه خواهند برید و من اگر به تعداد همه سلول انفرادی داشتم همه شما را  به انفرادی منتقل می‌کردم» این دیدگاه و تئوری را لاجوردی در زندان زمان شاه از نزدیک با مجاهدین تجربه کرده بود و می‌دانست که کار جمعی و تشکیلاتی مجاهدین رمز ماندگاری و همة پیروزیهای آنان است ضدیت لاجوردی با تشکیلات مجاهدین هم از این تجربه نشأت می‌گرفت. از نظر لاجوردی اتهام تشکیلات در داخل زندان بسا شدیدتر از بیرون زندان بود و بسیاری از مجاهدین را به دلیل تشکیلات در داخل زندان اعدام کرد در حالی که حکم زندان داشتند.
 او عقدهای ناکامی امام دجالش در محبوبیت اجتماعی و بویژه جذب جوانان را اینگونه بازتاب می‌کرد و ابلهانه امیدوار بود که به این ترتیب بتواند مجاهدین را درهم شکسته و از آنان تواب بسازد. به همین دلیل هم ساخت زندان گوهردشت که به زندان ۱۰۰۰ سلول معروف شده بود را در مهرماه سال ۱۳۶۱ به اتمام رساند[۲] و اولین دسته زندانیان را از زندان قزلحصار به گوهردشت منتقل کرد در حالی که طبقات پایین زندان گوهردشت هنوز در حال ساخت بود. همچنین در سال ۶۲ پروژه ساخت ۴۰۰  سلول انفرادی در زندان اوین موسوم به آسایشگاه را هم به همین منظور آغاز کرد.
لاجوردی ابلهانه تلاش کرد به موازات ساخت این دو زندان و با هدف محقق کردن تئوریش مبنی بر متلاشی کردن جمع مجاهدین در زندان و درپی‌آن درهم شکستن زندانیان مجاهد و رونق پروژه تواب سازیش، از آنجایی که بودجه و توان ساختن هزاران سلول انفرادی را نداشت. در یک اقدام ضد بشری تمامی زندان قزلحصار را به یمن وجود خائنین درهم شکسته‌یی بنام «تواب» به سلول انفرادی تبدیل کرد…!
همة زندانیان دهه شصت به خاطر دارند که بندهای عمومی زندان قزلحصار بین تابستان ۱۳۶۱ تا تابستان ۱۳۶۳ به مدت دو سال به سلول انفرادی تبدیل شد…!
درب بندهای عمومی بسته شد، به توابین جنایتکار اختیاراتی داده شد تا با کنترل شبانه روزی اتاقهای بند هرگونه ارتباط زندانیان با یکدیگر حتی در درون سلول را در صحنه با ضرب و شتم پاسخ دهند، هر صحبت
دو نفره ممنوع و به معنی ارتباط تشکیلاتی قلمداد شده و مستوجب شدیدترین شکنجه‌ها بود. ایماء و اشاره و حتی سر تکان دادن ممنوع شده و تخطی از آن تنبیه در زیر هشت بند و سرپا ایستادن طولانی مدت همراه با ضرب و شتم را به همراه داشت. در خارج بندها اما فضا بسا وحشیانه تر بود قفس‌هایی برای کوچکترین ارتباط افراد با هم ساخته شد تا کسانی که از این قانون سرپیچی کنند را در آن محبوس نمایند. برخی از مجاهدین تا شش ماه در قفس‌ها شکنجه شدند… ساخت و بکارگیری واحدهای مسکونی جنایت علیه بشریت را به اوج رساند…
بلندگوهایی تفتیش عقاید و گوش دادن به اراجیف آخوندهای مرتجع اجباری و سرپیچی از آن شدیدترین شکنجه‌ها را درپی داشت…!
اما همانطور که تاریخ گواهی داد هیچ یک از این جنایتهای ضدبشری لاجوردی قصاب اوین که فقط مشابه شخصیت وی را با مسامحه می‌توان با آیشمن[۳] مجری راه حل نهایی هیتلر مقایسه کرد، نتوانست رؤیاهای خمینی و رژیم ولایت فقیه در مورد نابودی مجاهدین را محقق کند. اگر چه لاجوردی با کینه ضد انقلابیش در صدد بر اندازی نسل مجاهدین بود تا جایی که حتی به کودکان مجاهد هم رحم نمی‌کرد [۴] اما نه تنها مجاهدین نابود نشدند بلکه هر چه بیشتر رشد کردند .
تصادفی نبود که علی اکبر اکبری قهرمان خلق که لاجوردی را به سزای اعمالش رساند، از نسلی بود که در زمان وقوع این جنایتها حتی به دنیا نیامده بود. بله…! این پاسخ تاریخ به امثال لاجوردی و خمینی است که آرزوی نابودی مجاهدین را به گور بردند.
مسعود امیرپناهی

پاورقی

————————————————–
[۱]درب سلول انفرادی در زندان گوهردشت یک فاصله ۱٫۵ ثانتی متری با کفپوش زندان داشت. اگر زندانی با زندانبان کاری داشت حق در زدن نداشت زیرا که ضابطه سکوت مطلق نقض میشد به همین منظور یک فلش مقوایی در سلول بود که بیرون گذاشتن فلش مقوایی از این شکاف به این معنی بود که زندانی با زندانبان کاری دارد. همچنین این شکاف امکانی برای زندانیان ایجاد میکرد که بتوانیم راهرو و سلول مقابل را البته به سختی ببینیم و از طریق نور داخل اتاق و به وسیله مورس نوری با سلول مقابل ارتباط برقرار کنیم
[۲] ساخت زندان گوهردشت در اواخر سال۱۳۵۵ شروع شد و در دوران انقلاب ضدسلطنتي بهگفته افراد محلي حدود ۷۵درصد آن ساخته شده بود. بعد از انقلاب ضدسلطنتي تا اواخر سال۱۳۵۹ ساخت اين زندان متوقف شده بود، دراواخر سال۵۹ بودجهيی به آن اختصاص داده شد. در مهرماه سال۱۳۶۱ ساختمان زندان كامل و آماده بهرهبرداری شد. پس از اين بود كه بسياری از زندانيان قزلحصار و ساير زندانها به اين زندان منتقل شدند.
اين زندان كه اساسا بصورت سلولهای انفرادی ساخته شده دارای ۲۴ بند در ۸بلوك سه طبقه است. بين هر بلوك يك حياط قرار دارد. كه برای هواخوری زندانيان در نظر گرفته شده است. در هر بند ۴۰سلول انفرادی وجود دارد كه دو سلول آخر حمام هستند. سه بند از بندهاي ۲۴گانه بندهای عمومي هستند كه دراين بندها هر دو سلول را تبديل به يك سلول كرده و درهای چوبي براي آن گذاشته اند. اين سه بند در طبقه سوم سه بلوك جنوبی است. با اين حساب ۲۱بند در اين زندان هست كه سلولهای آن انفرادی است. در داخل هرسلول يك توالت فرنگی استيلی و يك روشويی وجود دارد كه نيازی به بيرون رفتن زندانی از سلول وجود نداشته باشد.
[۳]آیشمن از افسران ارشد اس اس مجری راه حل نهایی هیتلر در هولوکاست است. اگر چه او فرمانده و مجری جمع آوری تمامی یهودیان اروپا و انتقال آنان به اردوگاههای مرگ تحت عنوان «راه حل نهایی» بود اما تفاوت او با لاجوردی در این بود که آیشمن هیچگاه شخصا نه کسی را شکنجه کرد و نه کسی را به قتل رساند. اما لاجوردی خود شخصا هم در شکنجه و هم قتل مجاهدین و مبارزین حضور فعال داشت.
[۴] در سایت زیتون خاطره‌یی از سولماز ایکدر که با گروهی در سال ۱۳۹۱ با موسوی اردبیلی در قم ملاقات داشتند درج شده که در این خاطره اوج شقاوت لاجوردی از سوی موسوی اردبیلی که در دهه شصت رئیس دیوان عالی رژیم بود بیان شده است. اردبیلی در بازدید از اوین میگوید :«با اصرار از لاجوردی خواسته بود تا قفل در یک اتاق را باز کند. ”در اتاق که باز شد، چند لحظه سیاهی مطلق بود، بعد چشم‌هایی دیدم، چندین جفت، که مثل چشم گربه در تاریکی می‌درخشید. لاجوردی توضیح داد که این‌ها بچه‌های زنان زندانی سر موضع هستند.” کودکانی که یا در زندان به دنیا آمده بودند و یا در نوزادی به همراه مادر خود بازداشت شده بودند.
اردبیلی در پاسخ به چشم‌های متعجب ما توضیح داد: «لاجوردی گفت اینجا نگهشان داشته‌ایم تا پاک شوند و از زندانیان تاثیر نگیرند»

 

۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

کتک زدن دستفروش جوانی توسط ماموران شهرداری رژیم در مریوان

کتک زدن دستفروش جوانی توسط ماموران شهرداری رژیم در مریوان

ماموران شهرداری رژیم در مریوان با کتک زدن دستفروش جوانی که برای امرار معاش در کنار خیابان به فروش لباس اقدام کرده بود مانع کار او شدند. وی نیز با اعتراض و خشم و کینه نسبت به این رژیم ضدمردمی تمام بساط ناچیز خود را به آتش کشید.
رژیم ضدبشری آخوندی از طریق ماموران جنایتکارش در شهرداریها نیز خفقان و سرکوب مردم را دنبال می کند و مردم در شهرهای مختلف بارها شاهد ضرب و شتم دستفروشان زحمتکش و تخریب اموال آنها توسط این مزدوران بوده اند.

 

واحد سیف – ۲۶سال بعد از عملیات مروارید، چرا؟

واحد سیف – ۲۶سال بعد از عملیات مروارید، چرا؟

خیراً در خبرگزاری مهر رژیم متن مصاحبه‌ای را دیدم که این خبرگزاری دو موجود مومیایی‌شده را از عتیقه خانه نظام بیرون کشیده و با آن‌ها تحت عنوان اسرای سابق مجاهدین در عملیات مروارید، مصاحبه‌ای را ترتیب داده بود. این دو بسیجی مفلوک به‌اصطلاح بابیان خاطرات خودشان از دوران اسارت شروع به باز نشخوار همان اراجیفی می‌کنند که حدود ۴ دهه است توسط وزارت بدنام اطلاعات و… بارها و بارها تکرار شده است مانند اینکه طی دوران جنگ اول عراق نیروهای سپاه و بسیج رژیم برای دفاع از اکراد به مجاهدین در عراق حمله کردند و آن‌هایی که به دست مجاهدین اسیر شدند مورد بدرفتاری قرار گرفتند.
من خودم یکی از ۶ نفری بودم که از لشکر ۳۲ سپاه پاسداران (که در پادگان همدان مستقر بود) در عملیات مروارید به اسارت مجاهدین درآمدم و به تمام وقایع از دلیل حمله به مجاهدین تا دوران اسارت را به‌خوبی به یاد می‌آورم.
واقعیت این است که فرماندهان سپاه ما را این‌طور توجیه کردند که در حال حاضر دولت عراق با آمریکا و نیروهای هم‌پیمانش در حال جنگ است، ما هم می‌خواهیم از این فرصت طلایی و استثنایی استفاده کرده و مجاهدین که اصلی‌ترین دشمن ما طی این سالیان بوده‌اند را نابود کنیم. در همین توجیهات تأکید شد همه ما باید ریش‌ها را تراشیده و لباس کردهای عراقی را بپوشیم تا هویت اصلی‌مان لو نرود و به‌هیچ‌وجه اطلاعات این عملیات نیز نباید لو برود چراکه در آن صورت این اقدام ما دخالت در امور داخلی کشور دیگری محسوب می‌شود. زمانی که ما حمله کردیم متوجه شدیم مجاهدین از قبل در بلندی‌های اطراف اشرف در مواضع دفاعی مستقرشده و منتظر ما بودند به‌طوری‌که در چند رشته تهاجم، همه نیروی‌های سپاه و نیروی تروریستی قدس و بسیج تار و مار شده و باقیمانده افراد شکست‌خورده به داخل خاک ایران برگشتند.
اما اینکه خبرگزاری رژیم در تیتر مقاله خودش نوشته «نفوذ وزارت اطلاعات تا قلب اشرف» حرفی کاملاً مضحک و خنده‌دار است که مرغ پخته را هم به خنده وامی‌دارد. سؤال اینجاست که این چه نفوذی تا قلب اشرف است که قوانین بین‌المللی را زیر پا بگذاری، به یک کشور دیگر تجاوز بکنی و در بلندی‌های مجاور اشرف با بیش از ۱۵۰۰ کشته متوقف بشوی تعدادی از نیروهایت نیز اسیر شوند بعد هم‌اسم آن را نفوذ وزارت اطلاعات تا قلب اشرف بگذاری؟! بالاخره قسم حضرت عباس تو را که میگویی این عملیات تدافعی بوده را باور کنیم یا پوشاندن لباس کردی به پاسدارانت و گسیل آن‌ها به ۷۰ کیلومتری داخل خاک عراق را؟!
این چه عملیات نفوذی است که با بیش از بیست تیپ و لشکر انجام می‌شود و آن را مرصاد ۲ نام‌گذاری می‌کنی ولی درنهایت از زبان رفسنجانی اذعان می‌کنی که می‌خواستیم از دیوار بلندتر از قدمان بالا برویم.
دو بسیجی مربوطه همچنین جابه‌جا مدعی می‌شوند که مجاهدین به آن‌ها یک هفته یا چند روز گرسنگی و تشنگی داده‌اند. اولاً: کسی که مینیمم‌های پزشکی هم حالی‌اش باشد می‌فهمد که این‌ها یا خودشان پرت هستند یا فکر می‌کنند که بقیه حالی‌شان نیست، چراکه واضح است که هر انسانی در مقابل تشنگی بیش از سه روز دوام نمی‌آورد حالا اینکه این‌ها چه موجوداتی بودند که توانستند در مقابل تشنگی یک هفته دوام بیاورند خودش یک معماست.
ثانیاً: اگر این دو ذره‌ای انصاف داشتند سه سال میهمان‌نوازی مجاهدین را این‌طور کتمان نمی‌کردند ولی چه می‌شود کرد مأمورند و معذور. باید آنچه برایشان دیکته شده را بلغور کنند. همان موقع خودمان هم تعجب می‌کردیم که مجاهدین چطور در شرایطی که خودشان در وضعیت ویژه و اضطراری بودند همه‌چیز در اختیار ما می‌گذاشتند، از انواع غذاها و نوشیدنی‌ها گرفته تا انواع امکانات خانگی از قبیل یخچال و فر گاز و سایر امکانات آشپزی. از امکانات رفاهی که شامل انواع وسایل بازی‌ها می‌شد تا زمین فوتبال و بسکت و والیبال و تا کتابخانه و ویدیو تلویزیون و سایر امکاناتی که در یک زندگی مرفه یا نسبتاً مرفه یافت می‌شد. این برخوردها آن‌قدر ما را متعجب کرده بود که یک روز حین صحبت با یکی از مسئولین مجاهدین از وی پرسیدم که آیا واقعاً شما هم خودتان هر هفته این‌چنین غذاهایی می‌خورید که جواب داد واقعیت این است که نه. ما در حال حاضر در شرایطی به سر می‌بریم که به دلیل جنگ، مواد غذایمان را جیره‌بندی کرده‌ایم ولی رهبری به ما توصیه کرده که این‌ها میهمانان ما هستند و باید به آن‌ها رسیدگی ویژه داشته باشید؛ که همگی ما علیرغم اینکه هنوز تصمیم به پیوستن به سازمان نگرفته بودیم بشدت از شنیدن چنین نکته‌ای غرق شگفتی و تعجب شدیم و همین مجموعه تنظیمات به‌خصوص مناسبات غیرقابل‌توصیف انسانی همراه باصفا و صمیمت مجاهدین باعث شد که به این فکر کنیم که در رابطه با دیدگاهمان در مورد مجاهدین می‌بایست تجدیدنظر کنیم. چراکه می‌گفتیم: مجاهدین با دشمن خودشان که برای کشتن آن‌ها آمده و الآن در دستشان اسیر هستند این برخورد را می‌کنند فردا اگر همین مجاهدین ایران را آزاد کنند چه تنظیمی با مردم ایران که به خاطر آن‌ها از همه‌چیزشان گذشته‌اند خواهند داشت؛ و حیفم میاید که همین‌جا این نکته را هم اضافه نکنم که از یکی از مسئولین مجاهدین پرسیدم که علت این نحوه برخورد شما با ما چیست چراکه ما درصحنه‌ای اسیر شما شدیم که چند تن از همین مجاهدین کشته (شهید) شدند. این برخورد شما برای ما قابل‌فهم نیست که وی با لبخندی مهربانانه گفت: بالاخره شما هم بخشی از قربانیان همین رژیم هستید.
عوامل آه و فغان وزارت اطلاعات
راستی چه عاملی باعث شده که این‌طور رژیم آه و فغان سر دهد و در خبرگزاری و رسانه‌های رسمی و شبکه‌های تلویزیونی به‌صورت گسترده و باز از مجاهدین داد سخن سر می‌دهد؟
واقعیت این است که اعتلا و پیروزی‌های اخیر این مقاومت ازجمله انتقال پیروزمندانه مجاهدین از لیبرتی به آلبانی و تجمع ایرانیان آزاده در کهکشان عظیم ویلپنت و گسترش جنبش دادخواهی تبدیل به حلقه آتشی شده که گریبان سران این رژیم را رها نخواهد کرد. لذا ولی‌فقیه درمانده رژیم که می‌بیند اگر همانند قبل صرفاً در خفا و در پرده از مجاهدین اسم ببرد قافیه را باخته است در هول ولای سرنگونی دستپاچه شده و به شبکه‌های خبری، وزارت اطلاعات و ارگان‌های تبلیغی فرمان داده که به‌صورت باز و گسترده علیه مجاهدین لجن پراکنی و فیلم‌سازی و تبلیغات منفی کنند. اگر توجه کرده باشید تهیه فیلم نیمروز و تعریف و تمجید خامنه‌ای از آن و درخواست فیلمی در تقدیر از لاجوردی جلاد و نصب بیل برد ۱۰۰۰ مترمربعی در خیابان ولی‌عصر تهران برای پخش فیلم و کلیپ و ناسزاگویی علیه سازمان مجاهدین و… و هزاران برنامه و شبکه و سایت به این قبیل کارها اختصاص داده‌شده؛ و این مصاحبه خبرگزاری مهر آخوندی با این دو بسیجی هم به همین منظور است؛ زیرا رژیم خودش را در محاصره می‌بیند، لذا تنها راه برای حفظ بقای خود را در حمله و دروغ بستن به آلترناتیو خود یعنی این سازمان و این فرزندان پیشتاز خلق می‌بیند و تمام تلاشش را می‌کند تا به آن ضربه بزند درحالی‌که باید بداند ما در برابر او استوارتر از همیشه ایستاده‌ایم و دور نیست آن روز که دودمان ارتجاعی و پلید آن با دستان توانای این خلق و این سازمان؛ نیست و نابود شود و آزادی و خرمی به میهن عزیزمان بازگردد.

مرگ بر اصل ولایت‌فقیه – زنده‌باد ارتش آزادی‌بخش ملی ایران

مجاهد خلق واحد سیف

شهریور ۱۳۹۶ – آلبانی

 

مصاحبه با گابریل مارتینز براسسکو خبرنگار آرژانتینی و برملا شدن نقش رژیم ایران در جنایت تروریستی بوئیس آیرس

مصاحبه با گابریل مارتینز براسسکو خبرنگار آرژانتینی و برملا شدن نقش رژیم ایران در جنایت تروریستی بوئیس آیرس

گابریل مارتینز براسسکو خبرنگار آرژانتینی و نویسنده کتاب «خودکشی‌شده، ترور قاضی آلبرتو نیسمن» در مصاحبه با سیمای آزادی، درباره برملا شدن دیدار وزرای خارجه سابق رژیم آخوندی و آرژانتین در سال ۲۰۱۱ در راستای امضای یک یادداشت تفاهم با هدف لاپوشانی نقش رژیم در جنایت تروریستی بوئنوس‌آیرس در سال ۱۹۹۴، گفت: «بخش پنهانی (مذاکرات)، شامل (تلاش برای) لغو پنج (حکم جلب) هشدار قرمز انترپل بود که به همکاری بین‌المللی برای دستگیری و استرداد مظنونان (رژیم) ایران به‌اتهام قتل در بمب‌گذاری آمیا فراخوان می‌دهد».
آرژانتین در سوریه تأیید کرد که هکتور تیمرمن وزیر خارجه سابق در ژانویه ۲۰۱۱ به سوریه رفته است تا با رژیم تهران درباره یک توافق مصونیت در رابطه با بمب‌گذاری مرکز آمیا در بوئنوس‌آیرس مذاکره کند. این دیدار توسط دیکتاتور سوریه بشار اسد و علی‌اکبر صالحی وزیر خارجه وقت (رژیم) ایران میزبانی شد. تیمرمن و رئیس‌جمهور سابق کریستینا فرناندز همواره این دیدار را رد می‌کردند و اکنون با اتهام خیانت مواجهند.
هکتور تیمرمن وزیر خارجه سابق آرژانتین و علی‌اکبر صالحی وزیر خارجه پیشین رژیم ایران 
بخش پنهانی، شامل (تلاش برای) لغو پنج (حکم جلب) هشدار قرمز انترپل است که به همکاری بین‌المللی فراخوان می‌دهد برای دستگیری و استرداد مظنونان (رژیم) ایران به‌اتهام قتل در بمب‌گذاری آمیا. محسن رضایی فرمانده وقت سپاه پاسداران، محسن ربانی رایزن فرهنگی وقت (سفارت رژیم ایران) در بوئنوس آیرس، احمد وحیدی وزیر دفاع وقت (رژیم) ایران، احمدرضا اصغری دبیر سوم سفارتخانه (رژیم) ایران در آرژانتین و علی فلاحیان که وزیر اطلاعات (رژیم) ایران بود. در سال ۲۰۱۳ (رژیم) ایران و دولت آرژانتین یک یادداشت تفاهم را امضا کردند تا به‌همراه هم بر سر این بمب‌گذاری تحقیق کنند و دادگاه آرژانتین نتیجه گرفت که این یادداشت تفاهم ضد قانون اساسی است. اکنون رئیس‌جمهور سابق کریستینا فرناندز و وزیر خارجه او هکتور تیمرمن با محاکمه باتهام خیانت به‌خاطر مذاکره پنهانی بر سر توافق با رژیم ایران به‌

 

لاجوردی جلاد اوین – منیژه کشمیری

لاجوردی جلاد اوین – منیژه کشمیری

من در مرداد سال ۱۳۶۱ دستگیرشده و به زندان اوین منتقل شدم. یادم هست روز ۱۹بهمن۶۱ یعنی یک سال بعد از شهادت اشرف و موسی در بند فضای دیگری بود، انگار خبری درراه بود و نفرات باهم پچ‌پچ می‌کردند که موضوع چیست و چه می‌تواند باشد؟
از همان ابتدای صبح خیلی‌ها را برای بازجویی صدا کردند که رفتند ولی برنگشتند و بعد فهمیدیم همان روز یعنی یک سال بعد از شهادت موسی و اشرف تعدادی را برای اعدام برده بودند و بازجوهایی که تحت مسئولیت لاجوردی بودند با خوشحالی گفته بودند به مناسبت سالگرد … جشن داریم و… خیلی‌ها را که از مدت‌ها قبل منتظر دادگاه بودند، آن روزها برای دادگاه برده بودند تا برای مراسم جشنشان تعدای را برای اعدام آماده کنند. خیلی‌ها را هم آن روز در کینه‌کشی حماسه تاریخی اشرف و موسی برای شکنجه و بازجویی بردند.
یکی از روزهای تابستان سال ۶۲ هم که در بند بودیم از بلندگوی بند ۲۴۰ بالای اوین گفته شد: همه وارد اتاق‌ها درب‌ها را هم ببندند و کسی بیرون از اتاق‌ها نباشد!
خبر داشتیم که لاجوردی می‌خواهد به بند بیاید، معلوم نبود موضوع چیست و چکار دارد؟ ولی می‌دانستیم هر وقت او می‌آید و می‌رود پشت سرش انواع فشارها، شکنجه، جابجایی و خلاصه شرایط زندان سخت‌تر می‌شود.
بعد از حدود یک ساعت وارد بند شد، ما از فضای بند و پچ‌پچ‌ها متوجه آمدن او شدیم، چون توی اتاق‌هایمان محبوس بودیم که دربش بسته و فقط دریچه باز بود و کسی نمی‌توانست از دریچه بیرون را نگاه کند، از روی تحرکات و نگاه‌های پاسداران زنی که اتاق را می‌پاییدند، فهمیدیم جلاد وارد بند شده است.
ما در اتاق ۵ بالا بند ۲۴۰ حدود ۸۹ نفر بودیم که به‌صورت فشرده روی پاهای خودمان و روی موکت کثیف کف اتاق نشسته بودیم (ظرفیت این اتاق در دوران شاه ۱۰ الی ۱۳ نفره بود) روزها به‌دلیل فشردگی گوشه و کنار راهرو و پشت درب‌ها و کنار سرویس و سایر اتاق‌ها با بهانه‌ها مختلف پخش می‌شدیم، ولی شب‌ها باید همه در اتاق خودشان و راهروی باریک و کوتاه جلوی اتاقشان مستقر می‌شدند و حق هم نداشتند یک متر به سمت اتاق کناری بروند، چون آن را به‌حساب درست کردن تشکیلات و… می‌گذاشتند و کار به بازجویی و شکنجه کشیده می‌شد، شب‌ها این جمعیت در دو الی سه شیفت برای خوابیدن تقسیم می‌شد و… و خلاصه تنگی جا از معضلات جدی‌مان بود که مبنای همه مشکلات و مسائل اعم از بهداشتی و بیماری‌ها و… بود.
مدتی گذشت، درب اتاق ما را باز کردند، سه الی چهار زن پاسدار به حالت حفاظت جلوی اتاق و چند تا هم دور لاجوردی را گرفته بودند. لاجوردی جلاد به جلوی درب اتاق ما رسید، همه به او خیره شده بودیم، گویی خدا موجودی پلیدتر از او خلق نکرده است، درون و بیرونش یکی بود، قیافه‌اش واقعاً شبیه یک جغد شوم و خشن بود که شقاوت از آن می‌بارید، زبانی تلخ، نگاهی تیز و کینه‌توزانه و حالت زوم شدن روی افراد داشت. از نگاهش می‌توانستی خط و هدف و نیاتش را بخوانی. من نیز در زاویه‌ای در اتاق نشسته بودم که او را از رخ و نیمرخ بخوبی می‌دیدم و تمام مدت احساس می‌کردم كه دارم یک گرگ درنده را می‌بینم: یک وحشی، یک قاتل، یک آموزش‌دیده مرام خمینی.
جلاد پای درب اتاق ایستاد. معلوم بود از پشت عینک دودی‌اش دارد به همه نگاه می‌کند و تقریباً توی صورت تک‌تک نفرات و چشم در چشم همه می‌شد.
درحالی‌که نگاه‌هایش را بین همه می‌چرخاند، ناگهان به یکی از بچه‌ها به نام فرح بیات افشار گفت: تو! آره! تو بلند شو ببینم،
فرح بلند شد، از او پرسید اسمت چیه؟ گفت: فرح
با خشونت پرسید فرحِ چی؟ فرح جواب داد: بیات افشار
چند ثانیه از پشت عینک دودی توی چشمان فرح نگاه کرد و بعد رو به زن پاسدار پشت سرش پچ‌پچی کرد و روبه فرح گفت بشین! (فرح همان سال با وجودی که پدرش از نظامیان مهم دوره شاه و خمینی بود و خیلی تلاش کرده بود که از اعدام او جلوگیری کند ولی چون لاجوردی با او ضدیت خاصی داشت پرونده او را دست گرفته و اعدامش کرد)
لاجوردی جلاد رو به همه گفت: اومدم ببینم مشکلی، چیزی ندارید؟
همه ساکت بودند و چیزی نگفتند، یکی دوتا از بچه‌ها می‌خواستند بلند شوند و اعتراضات را بگویند ولی با پچ‌پچ به هم رساندیم چیزی نگوییم تا زودتر برود. تعدادی از بچه‌ها مخالف بودند و می‌گفتند نباید ترسید، باید بگوييم که اینجا چه خبراست و…
ناگهان یکی از بچه‌ها (اعظم یوسفی) بلند شد و گفت من می‌خواستم چند مشکل را بگویم، لاجوردی گفت: اسمت چیه؟ او اسمش را گفت، پشت سرجلاد، پاسداری بود که مشخص بود با قلمش اسم اعظم را یادداشت کرد.
بعد اعظم گفت: مشکل مهم ما اینجا این هست که جایمان خیلی در این اتاق تنگه، اینجا چند تا مادر و بچه داریم، مریض داریم، نفرات مسن داریم و شب‌ها به‌نوبت باید استراحت کنیم … لاجوردی نگذاشت ادامه بدهد سریع پرسید چند نفر هستید؟
پاسدار زنی که کنارش بود و به‌اصطلاح مسئول بند بود گفت: حاج‌آقا ۸۹ نفرند!
لاجوردی گفت: هرکس جدید آمد اول به این اتاق بفرستید تا به عدد ۱۰۰ برسه بعد صحبت می‌کنیم…
با پررویی گفت خوب دیگه چی؟ واعظم حرفی نزد و نشست
بعد گفت: به من گزارش‌شده این اتاق منافقاش زیاده، حال ببینیم چکار میشه کرد و رفت.
عصر همان روز ۸ نفر از اتاق ما را پشت بلندگو برای بازجویی صدا کردند، آن‌ها رفتند و تا سه روز بعد برنگشتند، بعد از سه روز از درب بند چند نفر بدو بدو آمدند و گفتند بچه‌ها بیایید اعظم برگشته، رفتیم جلوی درب، دیدیم آن‌قدر به کف پایش شلاق زده بودند که پوست و گوشتش از هم بازشده و تاول‌های خونی تا زیر زانوهایش بیرون زده و حالش خیلی بد بود، دو سه نفر دستهایمان را به شکل صندلی قلاب کرده و اعظم را که چهاردست‌وپا و درحالی‌که دمپایی‌هایش را مثل کفش به دست‌هایش کرده و تا بند چهاردست‌وپا آمده بود را بلند کرده به اتاق منتقل کردیم…
از تعداد هشت‌نفری که بعد از بازدید لاجوردی به‌عنوان بازجویی رفتند خبر رسید که چند نفر به بند دیگری منتقل‌شده‌اند و از دو سه نفرشان هم خبری نشد.
بعد فهمیدیم که آن روز لاجوردی برای تجربه و تحلیل بند آمده بود تا بعضی نفرات را از نزدیک ببیند، نفرات معترض را شناسایی کند و… و ترس و وحشت‌های بعدی‌اش برای خفه کردن مقاومت را برنامه بریزد… در هر اتاقی با یک هدف مشخص واردشده بود و برای آن طرح خاص می‌ریخت. آمار بند ما در آن زمان بالای ۵۰۰ نفر بود.
حالا که حدود ۳۵ سال از آن روز می‌گذرد به یاد آن شهیدان می‌افتم و می‌گویم خداوند چقدر زیبا کیفر جلادان را داد،
چه کسی آن روز فکر می‌کرد که کسی آن موقع تازه متولدشده است، سال‌ها بعد در قامت جوانی رعنا و سرفراز جایی میان دو چشم خون‌چکان جلاد را نشانه بگیرد… .

علی‌اکبر قهرمان در چشم به هم زدنی پاسخی به دژخیم داد تاریخی که تا انسان‌های باشرف هنوز حضور و حیات دارند آن‌ها نمی‌توانند از کیفر اعمال جنایت‌کارانه خود فرار کنند و یا شاید می‌خواست پیام خدا را به او برساند که گفت چه زود است ستمکاران بدانند به کدامین جایگاه روان‌اند…
منیژه کشمیری

 

۱۳۹۶ شهریور ۱, چهارشنبه

وخامت حال زندانیان سیاسی اعتصابی و فراخوان به اقدام فوری به نجات جان آنها

وخامت حال زندانیان سیاسی اعتصابی و فراخوان به اقدام فوری به نجات جان آنها

در بیست و چهارمین روز اعتصاب غذای زندانیان سیاسی در سالن ۱۰ بند ۴ زندان گوهردشت، وضعیت جسمی بسیاری از آنها به وخامت گراییده و حیات و سلامتی آنها در خطر جدی قرار دارد.
روز دوشنبه ۳۰ مرداد حال آقای حسن صادقی به بیمارستان فارابی در میدان قزوین در جنوب تهران منتقل شد. وی به خاطر ضرباتی که شکنجه گران به سر و چشم او وارد کرده اند از بیماری آب سیاه در چشم راست رنج می برد. به گفته پزشکان امکان پاره شدن رگهای چشم و نابینایی کامل او وجود دارد. اکنون چشمان او بر اثر اعتصاب غذا در وضعیت حادی است و بینایی او بسیار کم شده است. او برای سومین بار در سال ۹۴ بازداشت و به جرم هواداری از سازمان مجاهدین به ۱۵سال حبس محکوم شده است. بسیاری از زندانیان اعتصابی قدرت ایستادن ندارند و بارها حین ملاقات یا سایر اوقات از هوش رفته اند.
در همین حال شکنجه گران امیر قاضیانی یکی از زندانیان اعتصابی را بار دیگر به سلولهای انفرادی این بند منتقل کرده اند.
دژخیمان از هرگونه پاسخگویی به خانواده های زندانیان سر باز می زنند و آنها را که نگران وضعیت فرزندان خود هستند سر می دوانند. حاج مرادی از دژخیمان زندان گوهردشت خانواده های زندانیان را که خواستار رسیدگی به وضعیت فرزندان و بستگان خود بودند به سازمان زندانها در تهران ارجاع می دهد و سردژخیمی به نام محبی در سازمان زندانها خانواده ها را از این محل بیرون کرده و از هرگونه پاسخگویی به آنها طفره رفته است.
مقاومت ایران با هشدار نسبت به جان این زندانیان که بیشترشان به خاطر سالها حبس در شرایط طاقتفرسای زندانهای قرون وسطایی از بیماریهای مختلف رنج می برند، خواستار اقدام فوری مراجع بین المللی مدافع حقوق بشر به ویژه کمیسر عالی و شورای حقوق بشر برای نجات جان آنان است.
دبیرخانه شورای ملی مقاومت ایران
۳۱ مرداد ۱۳۹۶(۲۲ اوت ۲۰۱۷)

 

عفو بین‌الملل:‌ اعتصاب‌غذای زندانیان زندان گوهردشت کرج در اعتراض به شرایط غیرانسانی زندان ادامه دارد

عفو بین‌الملل:‌ اعتصاب‌غذای زندانیان زندان گوهردشت کرج در اعتراض به شرایط غیرانسانی زندان ادامه دارد

عفو بین‌الملل روز گذشته ۳۱مرداد ۹۶ بیانیه‌یی در مورد اعتصاب غذای جمعی از زندانیان سیاسی گوهرشت در اعتراض به شرایط غیرانسانی زندان منتشر کرد. در این بیانیه آمده است:
جمعی از زندانیان سیاسی و عقیدتی گوهردشت در اعتراض به شرایط بیرحمانه، غیرانسانی و تحقیرآمیز در این زندان فوق امنیتی دست به اعتصاب‌غذا زده‌اند.
زندانیان سیاسی اخیراً به بند جدیدی منتقل شده‌اند که شرایط آن خفقان آور توصیف شده است. آنها در اتاقهایی با پنجره هایی که با ورق فلزی پوشانده شده، نگهداری می‌شوند و از دسترسی به آب آشامیدنی سالم، غذا و تخت کافی محروم گشته‌اند. آنها هم‌چنین از ملاقات حضوری با خانواده و دسترسی به تلفن که معمولاً در سایر نقاط زندان موجود است، منع شده‌اند.
ماگدلنا مغربی، معاون بخش خاورمیانه و شمال آفریقا عفو بین‌الملل: «این واقعاً مایه سرافکندگی است که شرایط یک زندان آن‌قدر نامناسب شود که زندانیان احساس کنند باید برای رعایت ابتدایی‌ترین استناداردها برای حفظ کرامت انسانی دست به اعتصاب‌غذا بزنند. این وضعیت ضرورت فوری اصلاح نظام بیرحمانه زندانها در ایران را برجسته می‌کند.»
در روز ۸مرداد، حدود ۵۳زندانی سیاسی با خشونت به بند ۱۰زندان گوهردشت منتقل شدند.
دست کم ۱۷زندانی سیاسی در اعتراض به این انتقال دست به اعتصاب‌غذا زده‌اند.
بر اساس اطلاعاتی که توسط سازمان عفو بین‌الملل به دست آمده، در روزهای نخستین، مقامات به قصد تنبیه اعتصاب کنندگان، برخی از آنها را تا حداکثر ۱۲روز در سلول انفرادی نگه‌داشتند.
ماگدلنا مغربی: «مقامات ایران با زندانی کردن دهها زندانی عقیدتی پس از محاکمه‌های به‌شدت ناعادلانه تعهدات حقوق‌بشری خود را زیر پا گذاشته‌اند. زندانیان عقیدتی اصلاً نباید پشت میله‌های زندان باشند اما به جای آن که از زندان آزاد شوند، با نگهداری در شرایط اسفناک مورد آزار و مجازات مضاعف هم قرار می‌گیرند.»
عفو بین‌الملل اطلاعاتی مبنی بر این‌که مقامات زندان پنجره های بند ۱۰را با ورقه‌ای فلزی پوشانده و تمام درها و منافذ را جوشکاری کرده دریافت کرده است. این امر موجب گردش هوای محدود و بوی نم در اتاقها شده و سلامت زندانیان، به‌ویژه کسانی که از بیماریهای جدی رنج می‌برند، را به خطر انداخته است.
زندانیان هم‌چنین از اقدام بی‌سابقه نصب دهها دوربین امنیتی و دستگاههای شنود در سرتاسر این بند زندان، حتی در توالتها و حمامها، ابراز خشم کرده‌اند، که مصداق نقض جدی حق حریم خصوصی آنها است.
به نظر می‌رسد این اقدامات سرکوبگرانه همراه با ممنوعیت دسترسی به تلفن و ملاقاتهای حضوری، بخشی از تلاش هماهنگ مقامات رژیم ایران است برای از بین بردن ارتباط زندانیان سیاسی با دنیای خارج و محدود کردن درز اطلاعات درباره موارد متعدد نقض حقوق‌بشر که زندانیان به‌طور مرتب در زندان گوهردشت از آن رنج می‌برند.
زندانیانی که در بند ۱۰هستند به آب آشامیدنی سالم دسترسی ندارند، زیرا دستگاههای تصفیه آبی که آنها با هزینه خود آن را خریداری کرده‌اند پس از انتقالشان جابه‌جا نشدند. مقامات هم‌چنین اجازه انتقال یخچال، غذا و وسایل آشپزی که زندانیان به تدریج در طول سالها با بودجه خود خریداری کرده‌اند را نداده و زندانیان مجبور شده‌اند تا با غذای زندان سر کنند.
ماگلدنا مغربی: «شرایط وحشتناک زندان گوهردشت به یک الگوی رفتاری بی‌رحمانه و غیرانسانی اشاره دارد که مقامات ایران در برخورد با انسانهای در بند دائماً به کار می‌گیرند. بر اساس استانداردهای بین‌المللی حقوق‌بشر، با همه زندانیان باید با کرامت و انسانیت رفتار شود. کسانی که نیازمند مراقبتهای ویژه پزشکی هستند باید به بیمارستانهای خارج از زندان منتقل شوند.»
در جریان انتقال به بند ۱۰، زندانیان گفته‌اند که توسط مأموران مورد ضرب ‌و شتم قرار گرفته و هم‌چنین از برداشتن داروهای تجویزی و وسایل شخصی از جمله لباس، کتاب و نامهشان جلوگیری شده است. مأموران متعاقباً بعضی از وسایل شخصی آنها، از جمله دفترچه‌های یادداشت، نامه، عکس و دیگر اشیایی که آخرین منبع آرامش خاطر آنها در شرایط سخت زندان بوده، را از بین برده‌اند.
زندانیان در اعتصاب‌غذا خواسته‌های متعددی دارند از جمله بازگشت وسایل شخصی، جبران خسارت و رسیدگی فوری مقامات به شرایط اسفناکی که سلامت جسمی و روانی آنها را در معرض خطر جدی قرار داده است.

 

بازهم وزارت بدنام آخوندی نبش قبر کرد- علی‌اکبر عندلیبی

بازهم وزارت بدنام آخوندی نبش قبر کرد- علی‌اکبر عندلیبی

http://www.iran-efshagari.com

در تاریخ شنبه ۷ مرداد ۹۶ خبرگزاری حکومتی مهر مصاحبه‌ای با دو تن از مزدوران رژیم با تیتر زیر را خواندم:
«خاطرات زندان مخوف مجاهدین در دهه ۷۰/ نفوذ وزارت اطلاعات تا قلب اشرف»
وزارت اطلاعات با راه‌اندازی این مصاحبه از زبان دو مزدور می‌خواهد لشگر کشی رژیم به عمق ۷۰ کیلومتری خاک عراق که به‌ قصد بلعیدن عراق و یا حداقل نابودی و به اسارت کشیدن مجاهدین صورت گرفت را حمایت از کردهای عراقی القا کند و با دروغ پردازی در مورد رفتار مجاهدین با افراد اسیرشده، از آنان شیطان سازی کند.
من یک شاهد زنده از عملیات مروارید هستم که در سال ۱۳۷۰ (۱۹۹۰ میلادی) به همراه ۵ نفر دیگر ازجمله دو مزدوری که در نمایش فوق‌الذکر وزارت اطلاعات شرکت کرده بودند، اسیر شدم.
قبل ازهر نکته‌ای باید اذعان کنم، خواندن این موضوع خودم را به گذشته و داستان عملیات پیروزمند مروارید برد و اینکه کجا بودم و چه مسیری را طی کرده والان کجا هستم و بسیار غرق شرف و شعف و افتخار از اینکه عضوی از سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران با راهبری پاک‌باز برادر مسعود و خواهر مریم عزیز و در کنار زنان و مردان مجاهدی هستم که به‌راستی هرکدامشان گنجینه‌ای از ارزش‌های والای انسانی و مبارزاتی و بزرگ‌ترین سرمایه‌های خلق قهرمان ایران هستند و به‌جرئت باید بگویم عناصری بلا جایگزین که تمام هستی‌شان را فدای راه آزادی کرده‌اند و بالاترین الگو در ارزش‌های والای انسانی برای خودم می‌باشند.
اما سؤال اصلی از این نمایش مسخره وزارت اطلاعات این است که چرا آخوندها بعد از گذشت ۲۳ سال نبش قبر کردند و مهم‌تر اینکه چرا در این ایام رژیم این‌قدر در رابطه با مجاهدین به تلاطم و تکاپو افتاده است؟!
و به‌راستی نبش قبر امثال این دو مزدور و تکرار مزخرفاتی تماماً جعلی که سناریوی آن در اتاق‌های توطئه‌چینی وزارت ساخته می‌شود، آیا جز نشانه آشکار ضعف و انحطاط رژیم ولایت و فرارسیدن نبرد آخرین در مرحله سرنگونی حاکمیت جهل و جنایت نیست؟!
من واقعیت‌های هردو طرف جنگ یعنی هم مجاهدین و هم رژیم را در رابطه با تمامی موضوعات مورد بحث که این دو مزدور و یا امثال مهرداد ساغرچی از مأموران وزارت بدنام در آلمان و بقیه مزدوران که به فرموده وزارت اطلاعات علیه مجاهدین نشخوار کرده‌اند را از نزدیک باپوست و گوشت لمس کرده و با چشم دیده‌ام.
در لحظه دستگیری درصحنه جنگ رودررو، در عملیات مروارید آن هنگام که مجاهدین بالای سرما رسیدند و ما را دستگیر کردند یکی از مجاهدین گفت که رهبری ما گفته از این لحظه که شما سلاح ندارید اسیر مجاهدین نیستید بلکه شما میهمان مجاهدین هستید و علیرغم شوک بسیار قویی که این جمله در آن لحظات به من وارد کرد اما خودم به این حرف از طرف رهبری این مقاومت نا باور بودم و فکر می‌کردم که برای تبلیغات و تأثیرگذاری روی من است و ساعاتی بعد ما را اعدام خواهند کرد اما مرور زمان به من ثابت کرد که عین واقعیت بوده است.
خوب یادم است که رژیم در توجیهات قبل از عملیات به ما می‌گفت: نباید کسی زنده دست مجاهدین بیفتد چون آن‌ها شمارا زیر شنی تانک‌ها مثله می‌کنند و یا با بنزین به آتش می‌کشند یا زنده‌ به‌ گور می‌کنند و یا گوش، زبان و بینی شمارا خواهند برید و…
تقریباً بعد از گذشت یک ماه از اسارت ما، از طرف سازمان از صلیب سرخ دعوت شد و نماینده صلیب سرخ دریکی از مقرات مجاهدین در بغداد با تک‌ تک ما دیدار کرد و طی همین دیدار مجاهدین از ما خواستند که برای خانواده‌هایمان از طریق صلیب سرخ نامه بدهیم چراکه اگر خودمان اقدام می‌کردیم این نامه‌ها توسط وزارت بدنام آخوندی کنترل می‌شد.
من خودم آگاهانه و با شجاعت و افتخار انتخاب کردم مسیرم را عوض کنم و خواستم که واقعیت را فهم کنم و با انتخاب مجاهدین و آرمان مجاهدین که همانا آزادی مردم ایران است به خواسته‌ام رسیدم. البته به این راحتی هم نبود روزی که درخواست پیوستن دادم چند روز بعد نماینده‌ای از مجاهدین با من ملاقات کرد و بسیار واضح و روشن از طرف سازمان مجاهدین گفت که مبارزه سخت است و بسیار نشیب و فراز دارد و بهتر است که به نزد خانواده‌ام به ایران بروم وزندگی عادی خودم را داشته باشم و این رویکرد مجاهدین در آزادی انتخاب مسیر برای خودم خیلی انگیزاننده بود و ازآنجایی‌که خودم می‌فهمیدم مسیر مبارزه سخت و ناهمواراست اما به دلیل یک عشق و یک آرمان بالاتر مجاهد شدن را انتخاب کردم و خدا این منت را بر سرم گذاشت که لباس مجاهد بر تن کنم.
و به‌راستی برای خودم سؤال می‌شد که اگر رژیم خمینی از مجاهدین و حقانیت آنان ترسی ندارد چرا فقط یک‌بار به آنان حق آزادی بیان و فعالیت آزاد سیاسی در بین مردم در سراسر ایران را نداد و نمی‌دهد؟! چرا این‌همه دروغ و اتهامات واهی و بسیار بی‌شرمانه و وقیحانه با تهیه فیلم و سریال و مستند سفارشی و انتشار کتاب‌های جعلی را علیه مجاهدین ترویج و تکثیر می‌کند؟ و بسیاری سؤالات دیگر…
اما پاسخ واقعی و قطعی در این است که رژیم در مرحله سرنگونی قرار دارد و تنها دشمن اصلی او هم همین مجاهدین و این مقاومت است.
سازمانی که از محبوبیت و پشتوانه بی‌دریغ خلق قهرمان و در سرتاسر میهن برخوردار است و تا همین نقطه هم بدون سلاح، بدون هیچ پشتوانه مالی و با استقلالی بی‌نظیر در تمامی زمینه‌ها طی مسیر کرده و به سرفصل سرنگونی رسیده است. مسیری که روی آبشار خون شهدایی والامقام و وارسته و دریای بیکران ارزش‌های انسانی و آرمانی برآمده از اسلام ناب انقلابی و توحیدی و از دل هفت‌خوان سخت‌ترین آزمایش‌ها و ابتلائات گذشته است که حتی یکی از آن‌ها برای فروپاشی این رژیم کافی بود و باید که به دشمن ضد بشری و تمامی مزدوران از قول امام علی علیه‌السلام گفت: روز مظلوم بر ظالم بسا سخت‌تر از روز ظالم بر مظلوم است.
پس ای رژیمی که طی ۳۸ سال مردم و جوانان ایران را حلق‌آویز و اعدام و شکنجه و کشتار کردی و مردم کشورهای منطقه از سوریه و یمن و عراق را با حمایت مماشات گران به خاک سیاه نشاندی بدان که ما درکسوت ارتش آزادی‌بخش ملی ایران با تکیه‌بر خلق قهرمان ایران عزم جزم کرده‌ایم که رگ و ریشه شمارا برکنیم و بندازبند رژیم فاسدتان بگسلیم و آزادی خلق اسیرمان را رقم بزنیم و بدانید که باایمان وایقان بر عزم خود استواریم و از تنها خواسته خود هرگز کوتاه نمی‌آییم و در هر سرزمینی و در هرزمانی که باشیم یک حرف بیشتر نداریم همان‌که برادر مسعود طی این ۳۶ سال گفته است و ماهم تکرار می‌کنیم:
سرنگونی! سرنگونی! سرنگونی! و آن روز خجسته دور نیست.
مرگ بر خامنه‌ای – درود بر مسعود و مریم رجوی
سرنگون باد رژیم ضد بشری آخوندی
مرداد ۱۳۹۶
علی‌اکبر عندلیبی – آلبانی

 

تلاش برای سرنگونی شب تیره که برمیهنمان سالهاست چنبره زده وزندگی مردم مان که درآزادی باشند https://t.me/sarnegoni96

تلاش برای سرنگونی شب تیره که برمیهنمان سالهاست چنبره زده وزندگی مردم مان که درآزادی باشند
https://t.me/sarnegoni96

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

مزدوران را بشناسید

در ایران افشاگر






عکسهای مزدوران به ایران افشاگر مراجعه کنید

عکسهای مزدوران به ایران افشاگر مراجعه کنید





ابراز هراس رژیم از دیدار هیأت بلندپایه سنای آمریکا با مریم رجوی

ابراز هراس رژیم از دیدار هیأت بلندپایه سنای آمریکا با مریم رجوی

لویزیون حکومت آخوندی با نگرانی از چرخش سیاست در آمریکا بعد از پایان دروه اوباما و خطر شکست برجام بار دیگرغیظ خود را از دیدار سناتورهای آمریکایی با رئیس‌جمهور برگزیده مقاومت بارز کرد:
تلویزیون جام جم یک (رژیم): مقامات غربی… هرگروهی را که در راستای منافع آنها باشد تروریست سفید می‌نامند و درغیر اینصورت وارد جنگ با آنها می‌شوند.
به گزارش خبرگزاری رویترز به ادعای مجدد رئیس‌جمهور آمریکا درصورتی‌که ایران به برجام پایبند نشود اتفاقات سختی برایش خواهد افتاد… ایشان گفت گمان نمی‌کنم ایران به روح برجام پایبند باشد فکر می‌کنم که این توافق وحشتناکی است آنها به این توافق پایبند نیستند و مطمئناً به روح آنهم پایبندی ندارند.
در همین حال یک مهره باند خامنه‌ای در تلویزیون حکومتی از چشم‌انداز تحولات و خطر تغییر و سرنگونی رژیم ابراز وحشت کرد و گفت: وزیر خارجه آمریکا گفته ما در کره شمالی دنبال براندازی نیستیم، ولی در ایران دنبال براندازی هستیم!
تلویزیون شبکه خبر (رژیم) ۲۸ مرداد ۹۶: الآن هم دوره ترامپ هستش مادر تحریمها رو آمده رئیس‌جمهور هم در مراسم مجلس فرمودند که تحریمهای اخیری که در کنگره آمریکا تصویب شد و آقای ترامپ امضا کرد این مادر تحریمهاست یعنی صد رحمت به تحریمهای قبلی که ما داشتیم…
مجری: یک نکته‌یی که وزیر خارجه آمریکا اخیراً تو مجلس سنا گفته بود در مورد آقای تیلرسون عرض می‌کنم گفته بود که سیاست دولت آمریکا حمایت از تغییر حکومت و نظام در این است فکر می‌کنید چرا وزیر خارجه آمریکا به‌صراحت از تلاش برای تغییر نظام سیاسی در یک کشوری صحبت می‌کنه؟
فواد ایزدی: این رو در مجلس نمایندگان کمیسیون روابط خارجی گفته بود… خیلی جالبه همین آقای تیلرسون اون صحبت رو حدود یک‌ماه و نیم پیش در مجلس نمایندگان انجام میده حدود دو سه هفته بعدش داستان کره شمالی خیلی داغ میشه همان‌طوریکه می‌دونید ایشون مصاحبه مطبوعاتی انجام میده دقیقاً مخالف اون جمله‌ای که درباره ایران گفته درباره کره شمالی میگه میگه ما در کره شمالی دنبال براندازی نیستیم در ایران میگه ما دنبال براندازی هستیم درباره کره شمالی میگه ما براندازی نیستیم.

امیر رحیمی -درباره وزیر پیشنهادی دادگستری آخوند روحانی، علیرضا آوایی

امیر رحیمی -درباره وزیر پیشنهادی دادگستری آخوند روحانی، علیرضا آوایی

۳۰ آذر سال ۶۰ به دستور همین آوایی جلاد که آن زمان دادستان ضدانقلاب دزفول بود در ساعت ۰۴۰۰ پاسداران جنایتکار منزل ما را به محاصره درآوردند، نه‌تنها منزل ما، بلکه در همین ساعت به ۱۵ منزل دیگر هم هم‌زمان یورش برده بودند. ما را دستگیر و به زندان یونسکو دزفول بردند. در آنجا از نزدیک شاهد شکنجه‌ها و اعدام بچه‌ها توسط همین آوایی، وزیر پیشنهادی آخوند روحانی بودم، شاهد بودم که همین فرد جنایتکار چگونه نوجوانان و جوانان را به‌پای جوخه اعدام می‌برد و تشویقه هم می‌گرفت، این‌ها نمونه‌های کوچکی است از آنچه من شاهد آن بودم و براثر زمان هنوز از خاطرم نرفته است.
علی آوایی دادستان جنایتکار دزفول بود که در سال۶۰، فرمان شکنجه و اعدام زندانیان مجاهد و دیگر آزادیخواه را در شهرهای خوزستان، بخصوص در دزفول، با دست‌باز می‌داد، اسم کامل او علیرضا آوایی بود، معاون او جنایتکاری به نام نداف و رئیس زندان او لوافیان بود یک بازجو و شکنجه‌گر اصلی و صحنه‌گردان هم به نام خلف رضایی داشت که ادعا می‌کرد زندان سیاسی زمان شاه بوده است. از دیگر بازجویان زیردست او افرادی به‌ نام‌های کاظمی و رازی هم بودند در ضمن پاسدار شکنجه گری هم داشت که در بین زندانیان به کفشیری معروف بود همچنین حبیب بلوایه که بعداً رئیس زندان شد، شکنجه‌گر دیگرش علی خلف معروف به «علی یک‌چشم» بود و شکنجه‌گر دیگری بنام «علی دیجی» داشت، اسامی پاسداران شکنجه‌گر دیگرش را براثر گذشت زمان فراموش کرده‌ام اما آنچه یادم مانده این است که همه این‌ها تحت فرماندهی همین علی آوایی که دستور شکنجه و اعدام زندانیان را صادر کرده است، جنایات خودشان را انجام می‌دادند. از زندانیانی که به‌فرمان این دژخیم شکنجه و اعدام‌شده‌اند، بدون نیاز به انرژی گذاری زیاد برای یادآوری این اسامی، نفرات زیر در خاطرم برجسته مانده است:
۱-جمال آرام، فردی بی‌گناه، که تنها گناهش این بود که در زندان حاضر به همکاری با جلادان نشده بود، او را در مهر یا آذر سال ۶۰ به دستور همین آوایی تیرباران کردند.
۲-هوشنگ حیدری، یک معلم آزاده که به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق و به‌دلیل ویژگی‌ها و مناسبات مردمی‌اش در شهر به حسن شهرت معروف بود، این معلم آزاده به دستور همین آوایی در آذر سال ۶۰ تیرباران شد
۳-حمید خادمی، هوادار سازمان مجاهدین خلق که به دستور همین آوایی شکنجه و در دی‌ماه سال ۶۰ تیرباران شد.
۴-عبدالرضا زنگویی، دانش‌آموزی پرشور ۱۷ ساله‌ای که به جرم هواداری سازمان مجاهدین خلق در فاز سیاسی شکنجه و به دستور آوایی همراه با مجاهد قهرمان حمید خادمی در دی‌ماه سال ۶۰ در زندان یونسکو تیرباران شد.
۵-غلامرضا احمدی سیاه‌پوش، از هواداران دزفول سازمان مجاهدین خلق در دی سال ۶۰ به دستور آوایی جنایتکار در زندان یونسکو تیرباران شد.
۶- مرتضی بهزادی، اهل دزفول که هوادار سازمان مجاهدین خلق بود و به‌دلیل خانواده مذهبی‌اش در شهر دزفول معروف بودند، او قبل از ۳۰ خرداد در خیابان توسط پاسداران دستگیر و به‌دلیل مقاومتی که نشان داده بود با چاقو شکم او را پاره کرده و بعد او را به یک مسجد برده بودند، در آنجا برای شکنجة او، با سوزن غیرطبی شکم پاره شده او را دوخته بودند تا زجر بکشد، او در دی‌ماه سال ۶۰ به دستور همین آوایی وزیر پیشنهادی آخوند روحانی معتدل! تیرباران شد.
۷-حمید آسخ، دانش‌آموزی انقلابی ۱۷ ساله، بدون هیچ‌گونه گناهی در تیر سال ۶۱ به دستور آوایی در شهر دزفول تیرباران شد.
۸- علی‌محمد رحیمی که در ۲۵ خردادماه در اندیمشک دستگیرشده بود، به دستور آوایی در مرداد سال ۶۱ در دزفول تیرباران شد.
۹- محمدرحیم خانی که به‌دلیل شکنجه‌های زیاد، تعادل روانی خود را ازدست‌داده بود و حالت غیرعادی داشت و دارای دو فرزند خردسال بود را باز همین آوایی از او هم نگذشت و در مرداد سال ۶۰ دستور اعدام او را داد، او در دزفول تیرباران شد.
۱۰ضیا ء رکنی که معلم و اهل دزفول بود، همین آوایی دستور اعدام او را داد و در مرداد سال ۶۱ در دزفول او را تیرباران کردند.
۱۱-نسرین حیدری دانش‌آموز قهرمان ۱۶ ساله به دستور آوایی در مرداد سال ۶۱ به دستور همین عنصر جانی یعنی علیرضا آوایی در دزفول تیرباران شد.
۱۲-فاطمه عیدی گماری ۱۸ ساله بدون حتی همان اتهامات آخوندساخته، در مرداد سال ۶۱ به دستور همین جلاد آوایی در دزفول تیرباران شد.
۱۳- خواهر دیگری در دزفول که گویا فاطمه نام داشت فقط صرفاً هواداری از سازمان چریک‌های فدایی خلق به دستور آوایی جانی، در تابستان سال ۶۱ تیرباران شد.
۱۴-مسعود والی زاده که هیچ گناهی نداشت فقط به جرم هواداری از سازمان مجاهدین خلق به دستور آوایی جلاد در شهریور سال ۶۱ در دزفول اعدام شد.
۱۵-محمدعلی دالوند که با او در یک بند بودم در پائیز سال ۶۱ به دستور آوایی در دزفول تیرباران شد.
۱۶-امیر عامری هوادار سازمان مجاهدین خلق در تابستان سال ۶۱ در شهریور به دستور همین عنصر جانی، علیرضا آوایی در دزفول تیرباران شد.
۱۷-داراب یاراحمدی به‌دلیل هواداری از سازمان مجاهدین خلق که تمام مدت زندانش را در سلول انفرادی سپری کرد، در پائیز سال ۶۱ به دستور آوایی در دزفول تیرباران شد.
۱۸-مهراب قلاوند که تنها هوادار ساده سازمان مجاهدین خلق بود در پائیز سال ۶۰ به دستور همین عنصر جانی در دزفول تیرباران شد.
۱۹-حسین صابری هوادار گروه رنجبران که در تیرماه سال ۶۰ به دستور آوایی در دزفول تیرباران شد.
۲۰-امیر زندی هوادار سازمان مجاهدین خلق در ۳۰ آذر سال ۶۰ دستگیر و در تیرماه سال ۶۱ به دستور همین جلاد در دزفول تیرباران شد.
تعداد بسیاری از مجاهدان دیگر هم هستند که در لحظه اسامی آن‌ها را حضور ذهن نداشتم، آنها از بچه‌های دزفول و اندیمشک و هفت‌تپه و شوشتر بودند در سال‌های ۶۰ تا اواخر سال ۶۴ که خودم در زندان بودم به دستور همین جلاد، علیرضا آوایی محکوم و در دزفول اعدام شدند.
این دژخیم به‌دلیل شکنجه‌ها و اعدام‌هایی که کرده و جو سرکوبی که راه انداخته بود از جانیان بالاتر از خودش تشویقه هم گرفته بود به همین خاطر مدتی برای سرکوب مردم کردستان به آنجا اعزام شد که جنایات بسیار زیادی هم در آنجا مرتکب شد.
در قتل‌عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷، او جزء هیئت مرگ زندان دزفول بود، بسیاری از زندانیان سیاسی دزفول، اندیمشک، هفته تپه، شوشتر و مسجدسلیمان به دستور همین جانی به‌صورت دسته‌جمعی تیرباران شدند ازجمله در یک‌شب که یک مینی‌بوس کامل از زندانیان را پرکرده و برای تیرباران به سمت دهلران می‌بردند، یکی از زندانیان بنام محمدرضا آشوغ موفق به فرار از این جمع اعدامی می‌شود او بعدها که توانست به خارج کشور برود مشاهدات خودش از جنایات انجام‌شده در قتل‌عام زندانیان سیاسی را افشا کرد. تعداد دیگری از زندانیان هم که قبلاً در سال‌های ۶۰ تا ۶۵ هم بند بوده و در قتل‌عام توسط همین جانی آوایی به اعدام محکوم شدند به ترتیب زیر هستند:
۱-احمد آسخ که در سال ۶۳ دستگیر و در قتل‌عام زندانیان سیاسی ۶۷ به دستور همین آوایی جلاد به اعدام محکوم شد و تیرباران شد.
۲-حسین اکسیر از بچه‌های دزفول که در سال ۶۱ دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم و در تابستان سال ۶۷ در مردادماه به دستور همین آوایی جلاد محکوم‌به اعدام و تیرباران شد.
۳-شهین حیدری سومین شهید خانواده معروف حیدری که دو شهید داده بودند او در سال ۶۳ دستگیر و در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی ۶۷ به دستور آوایی جلاد محکوم‌به اعدام و در مرداد ۶۷ تیرباران شد.
۴-مصطفی رباطی که در سال ۶۰ دستگیر و در ۶۱ آزاد ولی در سال ۶۶ مجدداً دستگیر و در قتل‌عام زندانیان سیاسی در مرداد ۶۷ توسط آوایی جلاد محکوم و تیرباران شد.
۵-مصطفی بهزادی با سنی حدود ۱۶ سال در سال ۶۰ دستگیر و به سه سال زندان محکوم و در سال ۶۳ آزاد و مجدداً در سال ۶۶ دستگیر و در جریان قتل‌عام توسط همین آوایی جنایتکار وزیر پیشنهادی آخوند روحانی محکوم‌به اعدام و تیرباران شد.
۶-سید محمد انوشه که در سال ۶۱ دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم و پس از سپری کردن ۷ سال زندان، در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی توسط آوایی جلاد به اعدام محکوم و در مرداد ۶۷ تیرباران شد.
۷- طاهر رنجبر که در سال ۶۰ دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم و پس از سپری کردن ۷ سال زندان در قتل‌عام زندانیان سیاسی ۶۷ به دستور آوایی جلاد در مرداد ۶۷ به اعدام محکوم و تیرباران شد.
۸-فریدون اسلامی در سال ۶۶ دستگیر و به دستور آوایی در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی در مرداد ۶۷ تیرباران شد.
۹- محمدرضا امیدی در سال ۶۶ دستگیر و در جریان قتل‌عام زندانیان سیاسی توسط آوایی محکوم‌به اعدام و در مرداد ۶۷ تیرباران شد.
۱۰-علی شیخی بعد از سپری کردن ۷ سال زندان توسط آوایی در مرداد ۶۷ به اعدام محکوم و در مرداد تیرباران شد.
۱۱-رحیم پولادوند با ۱۶ سال سن در سال ۶۱ دستگیر و به ۱۰ سال زندان محکوم و در تابستان ۶۷ توسط همین آوایی او را مجدداً به اعدام محکوم و در مرداد تیرباران کرد.
۱۲- قدرت کایدی برادر دیگر شهید قهرمان محمد کایدی در سال ۶۷ توسط آوایی جلاد به اعدام محکوم و در مرداد ۶۷ تیرباران شد.
این‌ها فقط قهرمانانی بودند که با من هم زندانی و هم بند بودند و بعضی اسامی را هم که فراموش کرده‌ام و خیلی‌ها که بعد از من دستگیرشده‌اند و من اسامی آن‌ها را نمی‌دانم، همه توسط آوایی جلاد دادستان وقت دزفول به اعدام محکوم شدند. حال بنگرید که آخوند شیاد او را به‌عنوان وزیر دادگستری معرفی کرده است روش‌های اعتدالی!!! این‌گونه است که وقتی براثر افشاگری مقاومت ایران مجبور می‌شود جنایتکاری مثل پورمحمدی را کنار بزند، مهره جنایتکار دیگری بنام علیرضا آوایی که در استان‌های خوزستان، کردستان، ایلام و تهران جنایت بی‌شماری انجام داده است را معرفی می‌کند. غافل از اینکه خون این شهیدان خاموش شدنی نیست و همچنان می‌جوشد و دیر نیست که دامن دژخیمان را گرفته آن‌ها را به سزای اعمال خود برساند.
امیر رحیمی