۱۳۹۶ آبان ۲۵, پنجشنبه

برگرفته از فیس «شبنم مددزاده»

برگرفته از فیس «شبنم مددزاده»
در میان عکس های زلزله می گردم، تنم یخ می زند و باز بالا و پایین می کنم، با هر آواری غم بر دلم آوار می شود ... عجیب در دلم شوق حضور در میان هم وطنان داغ دیده ام را حس می کنم و همین دردی می شود دو چندان، خبرها که بالا و پایین می شود، خبردرگذشت #نازنین_دیهیمی را می خوانم... اسمش پرتابم می کند به روزهای زندان اوین، به شب سرد یلدای 91:
«فروشگاه بند برای شب یلدا هندوانه نیاورده بود، شب یلدا بدون هندوانه انگار چیزی کم داشت، به ذهنم زد که هندوانه مقوایی برای عوض کردن فضا درست کنیم وسفره آن شب را بی هندوانه نگذاریم. سراغ نازنین رفتم، استقبال کرد وهمراه شد،با هر چیزی که دم دست بود و می توانستیم به شکل هندوانه در بیاریم، با رنگ و مقوا و... بعد از چند ساعتی کار، بلاخره یک نصف هندوانه درست کردیم موقع شروع برنامه آوردیم وسط سفره ایی که چیده شده بود، اگرچه جای هندوانه ی واقعی را پر نمی کرد ولی برای تغییر روحیه و خنده خوب بود...»
هرچقدر که آن خاطرات را مرور می کنم جزییات آن 4 ماهی که با ما بود بیشتر جلو چشمم می آید،انگار خودش هم بخشی از نمایشنامه هایش بود... چند مدتی از آن صفحات بیرون آمده بود وبعد دوباره به آنها پیوست... خنده هایش، تلاش هایش برای برگزاری نمایشنامه ی «دوشیزه و مرگ» در زندان ... چه با سرعت وحشتناکی همه به خاطره ایی بدون حضور خودش تبدیل شد... غم انگیز بود.
به آقای خشیار دیهیمی و سایر اقوام و دوستان نازنین، تسلیت عرض می کنم.
روحش شاد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر