«آخرین پرواز از لیبرتی»
http://www.iran-efshagari.com/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4/
این نوشته شامل سه فصل است:
فصل اول: تبدیل سنگستان به گلستان
فصل دوم: زندگی سنگری
فصل سوم: آخرین پرواز لیبرتی
فصل سوم:

در ماهها و هفتههای آخر حضور ما در لیبرتی غوغایی بود. بنا به سنت پایهای صدق و فدا در دنیای مجاهدین همه تلاش و آرزو میکردند که باوجود خطرات و همه ریسکهایی که با کمشدن تعداد نفرات باقیمانده در لیبرتی بنا به تجربه اشرف بیشتر و بیشتر میشد، جزء نفرات آخری باشند که لیبرتی را ترک کنند و اولویت را به سایر برادران و خواهران خود دهند. بیجهت نبود که وقتی مولای تاریخیمان آقا علی که حضرت محمد و سایر مهاجران را بهسوی مدینه فرستاد و مسئولیتهای باقیمانده پیامبر را هم انجام داد، شب آخر هم در بستر پیامبر آرمید تا با فریب دشمن، خروج پیامبر از مکه را سادهتر کند. هر کس که یکشب، تنها در خانهای خوابیده باشد و احتمال ورود یک دزد مسلح را بدهد میتواند تصور کند که آقای ما چه جگری داشته و در چه مداری از فدا بوده است که حتی هجوم گروه بزرگی شمشیر به دست ِ قاتل (و نه حتی دزد!) از ۱۲ يا بقولی۱۸قبيله همقسم و همپيمان هم در آن شب پرماجرا، ذرهای در اراده او تأثیر نداشت و از همینجا بود که لیله المبیت (شب بیتوته و خوابيدن فداکارانه آقا در بستر سرور كائنات با همان ردای معروف و شناخته شدهی پيامبر)، در هجرت تاريخساز رسول خدا كه مبدأ تاریخ ما مسلمانان شد ، نقش فوق العاده برجستهای دارد.
ما هم در مداری پایینتر با تأسی به آقا همان حال و روز را در لیبرتی داشتیم. هر چه به هفتهها و روزهای آخر نزدیکتر میشدیم و تعدادمان کمتر میشد اوضاع امنیتی ما خطیرتر و خطرناکتر میشد و تقریباً هرروز و هر شب در آمادهباش برای هجوم زمینی و یا حملات موشکی بودیم. به این آمادهباش دائمی، نگرانیهای خاص بابت هر سری از مسافرین و انتقال هر کدام از مسئولین برادر یا خواهر ما از لیبرتی به آلبانی را هم اضافه کنید تا ابعاد اشتغال ذهنی دائمی ما را دریابید. واقعاً برای انتقال هر سری از بچهها حدود ۳روز در تقلای بیوقفه بودیم چون هر انتقال شامل یک ریل طولانی چک بار و چک پزشکی و چند بار رفت وبرگشت به کمیساریا و طی یک مرحله اداری طولانی بود که رژیم هم در تمام این مراحل سعی داشت سرک بکشد و اخلال ایجاد کند.
خیلی از شبها از نگرانی سالم رسیدن اکیپ بچهها و مسئولین کسی نمیتوانست بخوابد و مستمراً باخدا صحبت و نجوا میکردیم تا با شنیدن انجام پیروزمند هر عملیات، فردایش برای نماز شکر بشتابیم. بعدها هم در اخبار و اطلاعیههای شورا هم دیدیم و خواندیم که همه احتمالات وجود داشته است و واقعاً رژیم مثل مار زخمخورده به خود میپیچیده ولی با عملکرد هوشیارانه و پیچیده سازمان رکب خورد و عقب افتاد!
اگرچه هر سری از بچهها که با چشم اشکبار لیبرتی را ترک میکردند، ما کمتر و ضربهپذیرتر میشدیم بااینحال افتخار حضور در آخرین سری و پذیرش ریسک آن چیزی نبود که هیچ مجاهدی حاضر باشد از آن صرفنظر کند به همین دلیل وقتی ما شنیدیم که جزء آخرین نفراتی هستیم که به آلبانی میرویم، در پوست خودمان نمیگنجیدیم.
قرار شده بود در روز جمعه ۱۹شهریور دو هواپیمای دربست مسافربری آخرین سری مجاهدین یعنی ما را منتقل کند ولی متأسفانه ما متوجه شدیم که هواپیمای اول هستیم و باید چند ساعت زودتر لیبرتی را ترک کنیم. به همین دلیل بچههایی در خود رفته بودند ولی دست بر قضا، سیر حوادث و آزار و اذیت نفرات استخبارات حین خروج از لیبرتی و بالا پایین شدن زمانبندی حرکتها و معطلی در فرودگاه باعث شد که هواپیمای ما در فرودگاه بغداد حدود یک ساعت بعد از هواپیمای گروه دوم حرکت کند و این باعث شد که ما در داخل هواپیما جشن مفصلی بگیریم که بالاخره ما آخرین سری بودیم! بنازم به دنیای مجاهدین که حتی رقابت و شوخیهایشان هم در راستای مبارزه و با سمت وسوی توحیدی و تکاملی و «فاستبقوا الخیرات» است! … محسنان و متقیان به حقیقت ایشاناند که از خاک قدمشان بوی نسیم محبت میآید … اللهاکبر!
واقعاً همانطور که هیچ وقت نفهمیدم خدا در وجود من چه شایستگی و لیاقتی دید که نور مجاهدت و عضو سازمان بودن را بر پیشانیام نهاد این بار نیز اصلاً ندانستم که دوباره در بین این چند هزار مجاهد برگزیده انقلابی، چطور شد و چه اتفاقی افتاد که من در یگان آخر قرار گرفتم!!
یا مبتدءاً بالنعم قبل استحقاقها …
ای خدا! ای آغازگر و شروعکننده به نعمتها قبل از اینکه من استحقاق و لیاقت و ظرفیت درک و حمل آن را داشته باشم!!
واقعاً ای خدای مجاهدین! ما چگونه میتوانیم شکر تو را به جای آریم؟!
رویداد معجزه در تعادل قوای جدید عراق:
برخلاف دایههای مهربانتر از مادر که همیشه میخواهند سر به تن ما نباشد ولی وانمود میکنند برای ما دل میسوزانند و دارند ما را از خطرات انتخابهای خود آگاهی میدهند! و به بهانه نصیحت مستمراً ما را از مخاطرات مسیر زنهار میدهند و به بریدگی و تسلیم دعوت میکنند! تقریباً همه ما که جزء سریهای آخر بودیم اتفاقنظر داشتیم که انجام هجرت بزرگ بدون پرداخت بها و ریخته شدن خون حداقل تعدادی از ما امکانپذیر نیست و پیشاپیش خود را برای هر شقی مثل آنچه در ۱۰شهریور۹۲ در اشرف رخ داد آماده کرده بودیم ولی در عمل و برخلاف تصور ما بهدلیل تلاشهای وصفناپذیر و بیوقفه خواهر مریم و ارگانهای سیاسی سازمان و زحمات همه هواداران اشرف نشان و نیز هوشیاری رهبری سازمان در سرعت عمل دادن به ترتیبات هجرت بزرگ و گرفتن فرصت از رژیم و همچنین بهدلیل به هم خوردن تعادل قوای سیاسی در عراق بعد از کنار رفتن پاسدار مالکی، این مأموریت خطیر به بهترین و زیباترین و دقیقترین شکل بدون کمترین خسارت جانی انجام شد.
علاوه بر آزار و اذیت مزدوران رژیم و ممانعت از آوردن هرگونه کامپیوتر و وسیله برقی و هر لباس آرمدار و حتی وسایل شخصی مثل چراغ مطالعه و سشوار و سهشاخه و سیم رابط و پوتین و… و درنهایت سرقت همه آنها، یکی از آخرین تلاشهای رژیم در فرودگاه صورت گرفت و آن زمانی بود که به یکی از مسئولین ما در قسمت پاس کنترل اجازه عبور ندادند و همین حادثه باعث توقف همه ستون و خودداری همه ما از رفتن به این قسمت شد. مسئول این قسمت مستمراً به بقیه ما اشاره میکرد که عبور کنیم ولی ما جلوی آنجا ایستاده بودیم و میگفتیم حتی اگر یک نفر از ما نیاید همه ما برمیگردیم. برای دقایقی جو فرودگاه متشنج شده بود و عملاً حرکت مسافرین متوقفشده بود. واقعاً اگر موضوع جدی میشد ما چند صد نفر همه فرودگاه را روی سر عوامل رژیم خراب میکردیم تا اینکه تعدادی نفرات کتشلواری که میگفتند از ارگانهای سیاسی دولت عراق هستند آمدند و بعد از جنگ و جدالی حدود نیمساعته که معلوم بود بین باندهای مالکیچی و نیروهای دولتی در جریان بود، جنگ به نفع ما مغلوبه شد و آنها با اجازه عبور به نفر ما عقب نشستند و بهاینترتیب بقیه ما هم عبور کردیم. آخرین تیر در ترکش رژیم هم به سنگ خورده بود!
صحنه عجیب دیگر در فرودگاه زمانی بود که ما از قسمت کنترل پاسپورتها عبور کردیم و وقتی به عقب نگاه کردیم دیدیم نفرات کمیساریا دست تکان داده و دارند خداحافظی میکنند و حتی یکی از خانمهای کمیساریا اشک میریخت! بعد از ۵سال پایداری پرشکوه در لیبرتی همان کسانی که در تمام مدت برخوردهای نامناسبی با ما داشتند اینجا منقلب شده و ابراز سمپاتی و علاقهمندی میکردند. انگار ایستادگی و پایمردی ما چیزهایی را عوض کرده بود و درنتیجه رفتار آنها هم فرق کرده بود بعضاً از رفتار عوامل رژیمی ابراز تنفر علنی میکردند و یا در جابجایی ساکهای ما وارد شده و سرعت میدادند و کمک میکردند.
بهراستی معجزه رخ داده بود! کشتی نوح روی «جودی» نشسته بود، ابراهیم از آتش بیرون زده بود، دریا برای موسی شکافته شده بود، عیسی از صليب به آسمان چهارم صعود کرده بود، تارهای یک عنکبوت حضرت محمد را از دلواپسان قریش حفظ کرده بود و درنهایت:
لشکری عظیم از اعضای سازمان مجاهدین ازجمله همه مسئولین سازمان از صدر تا ذیل با انواع و اقسام پروندههای مالکیساخته قضاییه عراق، طی حدود ۶۳ پرواز مختلف – که هرکدامش عملیاتی چندروزه بود – از جلوی چشم و زیردست رژیم، بدون حتی یک شهید یا ریخته شدن یک قطره خون، بدون کوچکترین ضایعه و خسارت، باعزت و احترام، با غرور و افتخار، با زیادت و کرامت، رد شدند و رفتند! مرغ از قفس پرید!
اللهاکبر! اللهاکبر! اللهاکبر!
آدم یاد آن فیلم درباره حضرت محمد میافتد که شب هجرت به مدینه، چگونه لابهلای گزمههای قریش راه میرفت و آنها وحشتزده و غضب کرده وی را حس میکردند ولی نمیدیدند!
اللهاکبر!
بر فراز ابرها:
پس از تیکآف اولیه هواپیما در حدود ساعت ۳بعدازظهر جمعه ۱۹شهریور همه بچهها سعی میکردند از صندلی خود تا جایی که امکان دارد سرک بکشند و بیرون را نگاه کنند. بیشتر دنبال پیدا کردن و تماشای لیبرتی بودیم. یک نقطه سبز و زیبا در وسط بغداد، ولی با ۷لایه تیوال حفاظتی بلند. سنگستانی که با رنج و فدای ۵ساله مجاهدین و بیش از ۳۰میلیون ساعت کار به یک گلستان تبدیلشده بود و انصافاً مسئولیت تاریخی و آرمانی خود را در امر سرنگونی و هدایت و رهبری نیروهای خلقی ضد رژیم به تمام و کمال به انجام رسانده بود و به همین دلیل رژیم کمر به نابودی تمامعیار آن بسته بود.
صحنه عبور ما از روی لیبرتی خیلی شکوه انگیز و عرفانی بود. اسم تکتک شهدا را در دل میگفتیم و با آنها عهد و پیمان میبستیم که یاد و خاطره آنان را با خودمان خواهیم برد و آرمانها و ارزشهای آنان را در همه جای جهان گسترش خواهیم داد. من به فرمانده کاظم فکر میکردم که عجب رادمردی بود و چه دینی به گردن ما داشت و در مجاهد کردن ما چه زحماتی کشیده بود. به محمود برنافر فکر میکردم که در موشکباران چهارم وقتی در کنار بنگالی پیدایش کردیم، سر نداشت. به مهدی عابد که سالیان سال فرمانده ما بود و چه خاطرات و داستانهایی با او داشتیم. یکبار که پدر و مادرم به اشرف آمده بودند من او را برده بودم کمی برای آنها صحبت کند و خاطراتی بگوید. به اکبر که در اولین موشکباران، مینی کاتیوشا مستقیماً به او خورده بود و مثل جعفر طیار بدنش چندتکه شده بود، به جواد که از هلند آمده بود، به مصطفی فکر میکردم و حسین و شریف و حمید و …

حین عبور از روی لیبرتی با یاد شهدا با آنان پیمان میبستیم
در همین افکار و مرور یاد شهدا بودیم که کمکخلبان در بین صحبتهایش اطلاع داد خط پرواز ما در ارتفاع ۳۵هزار پایی (حدود ۱۲ – ۱۱کیلومتری بالای زمین) خواهد بود. درنتیجه چند دقیقه بعد ما بر فراز ابرها بودیم.
بهمحض استقرار نسبی، بازار صلواتها و دعاها (مثل اتوبوس تهران، بندرعباس) گرم شد منتها این بار بهجای (سلامتی راننده، کمکراننده، کلاچ و دنده، منِ گوینده، شما شنونده …) همهاش صحبت از مأموریت اصلی ما یعنی سرنگونی رژیم و سوگند و استعانت از خدا برای ادامه مسیر بود. یکی از بچهها بلند شده بود و با صدای بلند میخواند و بقیه جمعیت تکرار کرده و فریاد میزدند:
ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و…
فاذا استویت انت و من معک علی الفلک فقل الحمدالله الذی …
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
از طنین فریادهای ما هوای داخل هواپیما میلرزید. مهماندارها که برای اولین بار چنین صحنهای را میدیدند با تعجب نگاه میکردند و نمیدانستند چه کنند! ولی چند دقیقه بیشتر نگذشت که طوری مجذوب صفای صدور و جلای قلوب مجاهدین شدند که بلافاصله رفتند و این بار در میان بهت و تعجب ما مگافون داخلی هواپیما را راه انداخته و در خدمت قوُال نهادند و خودشان هم مؤدبانه و با احترام پشت سر وی ایستادند! درنتیجه از همه بلندگوها و اتمسفر داخلی هواپیما نوای وصل و بانگ «یاهو» بود که ساطع میشد! اینجا هم صحنه آرمانی دیگری خلقشده بود:
بیش از ۲۷۰نفر مجاهد، آزاد و رها، از قفس پریده و اینک بالاتر از ابرها، در ارتفاع ۱۲کیلومتری، بهدوراز دسترس وحوش و مزدوران رژیم، مستقیماً و بلا واسطه و از ته دل، با خود خودش، راز و نیاز کرده و عهد و سوگند میخوردند.
جای پدر طالقانی خالی که صحنه تسبیح و شناوری یک هواپیمای غولپیکر و تهلیل و تکبیر مسافرینش را در بلندای آسمان آبی لایتناهی ببیند و از تحقق تفاسیرش غرق شادی شود! و جای مولانا خالی که در چنین مجلس انسی و محفل قدسی طوری به وجد آید که مدهوش و شیدا برخاسته و غرق سماع و چرخ زدن شود! بهراستیکه جای همه صاحب دلان خالی بود!
فرود قهرمانان، پیروزی بزرگ:
ساعت حدود ۷بعدازظهر هواپیمای ما در تیرانا به زمین نشست. جایی که پیشتر با قدوم مجاهدین دیگر مزین و منور شده بود … بقول بایزید زمینها باشد که بهحق تعالی بنالد که بار خدایا ولیای از اولیاء خود به من نمای و ما را چشم به آمدن دوستی منور گردان حقتعالی ایشان را سفر در پیش نهد تا مقصود آن بقعه حاصل شود!
بعد از یک روز گرم و طولانی و خستهکننده در جنگ و جدال با عوامل وحشی رژیم در عراق، اینجا هوا تاریک شده بود و باران میآمد و سرد بود. ماهها بود باران و نسیم خنک ندیده بودیم. لحظاتی بعد از خروج از فرودگاه در خیابانی تعدادی از خواهران مسئولمان را از دور دیدیم که برایمان دست تکان میدادند. از دیدن مجاهدینی که برای ما دست تکان میدادند غرق شادی شدیم. بعد از طی سختترین گردنهها ما به دریا رسیده و به بقیه مجاهدین وصل شده بودیم. اولین خبر خوش که شنیدیم این بود که چند لحظه پیش شیپور اخبار سیمای آزادی، خبر پیروزی انتقال بزرگ را جهانی کرده است.

فرود قهرمانان، پیروزی بزرگ
بعد از طی یک مرحله اداری کوتاه، مجدداً سوار اتوبوس شدیم و بعد از نیم ساعت در انتهای خیابانی در یک محل نورانی جمعیت عظیمی را دیدیم که پرچمهای ایران را تکان میدادند. چند دقیقه بعد در میان شعارها و فریادها و بوسهها و احساسات بر روی یک فرش قرمز، خود را در آغوش یاران خودیافتیم… پرستوها به لانه بازگشته بودند.
باورمان نمیشد صبح ساعت ۹ در چنگال رژیم و زیر آزار و اذیت و توهین و چماق و تفنگهای مزدورانش باشیم و ساعت ۹شب در بین هلهله و فریادهای همرزمان و یاران در محلی امن و خارج از دسترس رژیم. برای جنگ بیشتر و نبرد صد برابر و «اذا فرغت فانصب».
البته همه ما معنای آن فرش قرمز همرنگ خون شهدا که چیزی جز یادآوری مسئولیت و تعهد بیشتر برای ما نبود را نیک میدانستیم. به همین دلیل درعینحال که در میان جمعیت و در آغوش سایر همرزمانمان و مشغول دیدهبوسی بودیم در دل خود به خلق قهرمان قول میدادیم که هجرت ما از لیبرتی به آلبانی تنها قسمتی و مرحلهای از هجرت اصلی و بازگشت ما به ایران خواهد بود، در ادامه هجرت از ایران به عراق و هجرت از اشرف به لیبرتی و اصلاً هجرت از قلب پایگاه یکم شکاری به پاریس و پرواز بزرگ از پاریس به عراق برای تشکیل ارتش آزادی.
با خلق قهرمان عهد میبستیم که با انقلاب خواهر مریم معنای جدیدی به دینامیسم هجرت بدهیم و سقفهای جدیدی بزنیم. هجرت از ارزشهای ضدانقلابی و ایدئولوژی فردیت فروبرنده خودخواهانه و دیدگاه «اول من» به دنیای پاک صدق و فدا و ایثار و پرداخت و نکران ذات و مقدم داشتن دیگران، هجرت از دیدگاه کثیف جنسیتی آخوندی برای تملک زن به دنیای انسان رها و تساوی زن و مرد، هجرتی متداوم، هر زمان و هر مکان، از بام تا شام، در سفر و در حضر، در نهان و در عیان، در پایگاه، در شهر، بیابان، در خیابان، در اتوبوس، هجرتی مستمر و مستدام، هجرت لحظهای! برای آزادی میهن.
… در زبان علما ابنسبیل کسی است که از میهن دور و در دل غربت و رنج سفر روز به سر آرد ولی بر ذوق جوانمردان ابنسبیل کسی است که از عادتها و خواهشهای هوای خویش بریده گردد و از خویش و جمله مردمان بهیکبارگی دل برگیرد!
با یادآوری این جمله ساموئل بکت برای خلق قهرمان «منم» میزدیم که: ما قدیس نبوده و نیستیم ولی سر قرارمان ماندهایم، چند نفر دیگر میتوانند لاف چنین کاری را بزنند؟
در دل به خلق قهرمان اطمینان خاطر میدادیم که در سرزمین جدید عزم و همتمان برای آزادی میهن صدچندان خواهد شد چرا که باوجود خواهر مریم و شورای مرکزی و هزار کانون شورشی در سراسر جهان سرنگونی وظیفه ماست و باید برای آن عزمی جزمتر از همیشه ایجاد کرد.
کوتاهسخن آنکه:
ما مجاهدین همانطور که به برگ برگ تاریخچه این سازمان افتخار میکنیم با یادآوری حماسه لیبرتی و همه شهدا و کارزارها و خاطراتش بهعنوان یکی از بالابلندترین و پرثمرترین شاخسارهای این شجره طیبه به خودمان میبالیم و سر به آسمان میسائیم.
ما معتقدیم لیبرتی یکی از دامنههای متعالی نبرد مقدس ما و یکی از پلههای تکامل و ترقی مقاومت مردم ایران برای رسیدن به آزادی است. (کما اینکه دریکی از جمعبندیها به این رسیده بودیم که یک روز پایداری در لیبرتی معادل یک فروغ جاویدان است).
بهعبارتدیگر،
لیبرتی شعله آزادیخواهی مردم ایران را که از اشرف به امانتگرفته بود به احسن وجه حفظ کرد و روشن نگاه داشت تا در قالب انتقال بزرگ و هجرت جمعی مجاهدین به آلبانی آن را فروزانتر کند.
لیبرتی کانون نبرد جنبشی بود که بزرگترین پروژه استراتژیک رژیم یعنی تلاش برای رسیدن به بمب اتمی با صرف صدها میلیارد دلار را در هم کوبید و جام زهر برجام را به حلقوم خامنه ریخت.
آری!
تا دنیا دنیاست و تا زمانی که کره زمین گرد است و دور خورشید میچرخد و روز و شب از پی هم رونده و دوندهاند، لیبرتی هم مثل ستارهای در آسمان سازمان مجاهدین و در فلک تاریخی سیاسی ایرانزمین در تلألؤ و درخشش است. یکذره از حماسه لیبرتی به هدر نرفته است. تمام آن فداکاریها و جانبازیها ذخیره و متکاثف شده است. آرمان لیبرتی در مدارهایی بالاتر تداوم دارد و عناصر انسانی تسلیمناپذیر آنکه وفای به پیمان را سرلوحه مرام کرده بودند همچنان آماده و منتظرند.
پس بعد از ریختن جام زهر برجام به حلقوم ولیفقیه رژیم،
بعد از عملیات بزرگ انتقال جمعی مجاهدین از لیبرتی به آلبانی بهعنوان بزرگترین عملیات تاریخ مقاومت ایران،
بعد از تغییر دوران ناشی از شکست سیاست کثیف مماشات،
پیش بهسوی جام زهر حقوقبشر و تحقق جنبش دادخواهی و باز کردن پرونده قتلعام ۶۷ و همه پروندههای تروریستی و ضدبشری رژیم و تهاجم حداکثر به رژیم در همه زمینهها با رهبری امانت بزرگ مردم ایران، خواهر مریم.
خود مولا علی یار و یاورش باد.
رحمان- ش
سایت ایران افشاگر
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر